تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....
شعر براي تولد

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک

عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

***********************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:10  توسط sara | 
به تولدت فکر میکنم

به زمانی که چشم گشودی

و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود

جهان با تو آغاز شد

بالیدی

در دشتهای که روشنی نداشت

در افکار گنگ مادرت

در خانه ای که پدر مثله گشته بود

بلوغ با تو مهربان نبود

سایه ها وسیع نبودند

اندام ترا بپوشانند

گاه دست هایت زیر آفتاب سرخ می شدند

گاه

فاجعه ای سرد ترا فتح می نمود

ولی تو

هرسال متولد می شدی

و ثانیه های مبارکی

به تبریک تولدت می آمدند

تلخ زیستی

با عاطفه ای ژرف

با افکار گنگی که وارثش بودی

تو نخستین انسان بودی

در سرزمینی زندگی کردی

که هیچ انسان دیگری جرات زندگی نداشت

با اندک جایی برای یکی شدن

تولدت برای همیشه مبارک باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:6  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:0  توسط sara | 

 

 

مهربانم، ای خوب !

 یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو، تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم، ای خوب!

 یاد قلبت باشد؛

 یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست؛

 زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد..

مهربانم، ای خوب!

 یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم، ای خوب!

 یاد قلبت باشد؛

 یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده

 و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... ،…

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:20  توسط sara | 

 

تا حالا به اين فكر كردي كه چقدر دوست دارم ؟

به اين فكر كردي كه هيچ وقت نمي خوام تو رو از دست بدم ؟

 به اين فكر كردي كه هميشه در هراس اينم كه يه روز ، روز جدايي مي رسه ؟

اما نه !!!

 ميخوام از زمان با هم بودن استفاده كنم .

 تا هستي سعي كنم بهترين خاطرات رو با تو داشته باشم.

 خاطراتي شيرين براي آينده اي تلخ .

 و من هر روز با صداي تو ، با خنده هاي تو ، خاطره اي شيرين به دفتر خاطرات ذهنم اضافه مي كنم

براي آينده اي كه نمي دونم چي مي شه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:18  توسط sara | 

 

كاش ميدانستي

دل من با تو به معراج خدا خواهد رفت

دل من با تو فقط ميماند

چشمهايم ز شكوفايي عشق تو فقط ميخواند

 

كاش ميدانستي

عشق من معجزه نيست

عشق من رنگ حقيقت دارد

اشكهايم به تمناي نگاه تو فقط ميبارد

 

كاش ميدانستي

دختري هست كه احساس تو را مي فهمد

دختري هست كه از اسم قشنگ تو دلش تنگ شده

دختري از تب عشق تو دلش ميگيرد

دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد

  

تو فقط پاك تني

تو فقط مال همين قلب پر احساس مني

وازه هايم چقدر پيش رخت نا چيزند

اشكهاي دل من زير قدوم تو فقط ميريزند

تو نميداني من

چقدر عشق تو را ميخواهم

وسعت پاكي چشمان تو هست

روشني بخش تمام راهم

 

آسمان پيش نگاهت به زمين مي افتد

آسمان كمتر از آن است كه بگويد من چقدر تو را ميخواهم

تو صدا كن مرا

تو صدا كن كه پر از رويش يك ياس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

 

كاش ميدانستي

شعر هاي دل من پيش نگاه تو بخاك افتادست

كاش چشمان تو دل را به افقها ميبرد

كاش احساس دلم

توي دستان تو و پيش نگاهت مي مرد

 

به سرم داد بزن

به سرم داد بزن تا كه بدانم تو حقيقت داري

تا بداني كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق

اين همه عشق براي دل تو ناچيز است

آسمان را به زمين وصل كنم؟

يا زمين را همه لبريز زسر سبزي يك فصل كنم؟

 

نيستي تا كه بداني نفسم ميگيرد

بي تو احساس دلم ميميرد

دل من با تو به افلاك سفر خواهد كرد

از همه زيور اين خاك گذر خواهد كرد

من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم

بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:13  توسط sara | 

و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !


و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !


اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !


بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !


چه زيباست بخاطر تو زيستن ...


ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !

چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !

بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... !

چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !


براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !


کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !


اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!


                          و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:49  توسط sara | 
باز من ديوانه‌ام، مستم. باز مي‌لرزد، دلم، دستم. باز گويي در جهان ديگري هستم. هاي! نخراشي به غفلت گونه‌ام را، تيغ ! هاي! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل! - اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است. «مهدي اخوان ثالث»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:52  توسط sara | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:34  توسط sara | 
  حق با گلوله نیست

 

 
عنوان: دخترک‌

بالاهای‌ ولی‌عصر ، نزدیک‌ِ میدون‌ِ وَنَک‌،
میون‌ِ جیغ‌ِ تُرمُزُ بوق‌ُ سلام‌ُ مَتَلَک‌،
تنها وُ مات‌ُ بی‌خیال‌ ، وایستاده‌ بود یه‌ دخترک‌ !
یه‌ دخترِ تو دِل‌برو ، مّث‌ِ یه‌ گولّه‌ی‌ نَمَک‌ !
مانتوی‌ مغزِ پسته‌ییش‌ ، به‌ رنگ‌ِ برگ‌ِ جنگلا !
روسریش‌ از جنس‌ِ حریر ، گیساش‌ یه‌ دریا از طلا !
لباش‌ به‌ رنگ‌ِ آلبالو ، اَبروش‌ کمون‌ ، نگاش‌ بَلا !
توی‌ چشاش‌ داد می‌زدن‌ ، هزارتا رازِ بَرمَلا !

دلم‌ می‌خواس‌ بِهِش‌ بگم‌: غصّه‌هات‌ُ می‌دونم‌ !
دلم‌ می‌خواس‌ بِگَم‌: غم‌ُ از تو چشات‌ می‌خونم‌ !
امّا نَشُد که‌ گفتن‌ِ حرف‌ِ دِل‌ آسون‌ باشه‌ !
تو قصّه‌ی‌ ما ، یه‌ دفه‌ ، بَرَنده‌ مجنون‌ باشه‌ !

یهو بُلن‌ شُد پیش‌ِ پاش‌ ، یه‌ عالمه‌ غبارُ گَرد !
وایستاده‌ بود کنارِ اون‌ ، یه‌ بنزِ خوش‌رکاب‌ِ زَرد !
پُشت‌ِ هلال‌ِ فرمونش‌ ، نشسته‌ بود یه‌ پیره‌مَرد !
چلّه‌ وُ چاق‌ بودُ کچَل‌ ، بِهِش‌ با دَس‌ اشاره‌ کرد !
دختره‌ رفت‌ُ بی‌خیال‌ ، نِشَس‌ کنارِ دست‌ِ اون‌ !
دیگه‌ خودت‌ از این‌جا تا آخرِ قصّه‌ رُ بخون‌ !
من‌ تو دلم‌ داد می‌زَدَم‌: باهش‌ نرو ! این‌جا بمون‌ !
امّا به‌ گوشش‌ نرسید ، صدای‌ دادِ نیمه‌جون‌ !

دلم‌ می‌خواس‌ بِهِش‌ بگم‌: غصّه‌هات‌ُ می‌دونم‌ !
دلم‌ می‌خواس‌ بِگَم‌: غم‌ُ از تو چشات‌ می‌خونم‌ !
امّا نَشُد که‌ گفتن‌ِ حرف‌ِ دِل‌ آسون‌ باشه‌ !
تو قصّه‌ی‌ ما ، یه‌ دفه‌ ، بَرَنده‌ مجنون‌ باشه‌

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:26  توسط sara | 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

« دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:16  توسط sara | 

 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:42  توسط sara | 

شاید آنروز که سهراب نوشت  تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت . باید انگونه نوشت هر گلی هم

باشی چه میخک چه شقایق چه گل یاس

                                                 زندگی اجباریست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:22  توسط sara | 

دلم گرفت و پناه آوردم به سرانگشتان اشک آلودم

و می نویسم برای تو

و خواهم نوشت هر دم که دلم هوای تو کرد 

ای کاش می دانستم که تابستان کی تمام می شد؟ ...!

تا دوباره

همان دانشکده ی کوچک

همان کلاس همیشگی

و اس ام اسی که کجایی؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:11  توسط sara | 
به من نگاه کن بخند سکوت می کنی چرا؟
در این هجوم بی کسی مرا ببر به ناکجا
ببین زمانه بادلم دگروفا نمی کند
بیا و مثل قبلها برای من بخوان دعا
دوباره اسمان بشو غزل بگو برای من
ومن کبوتر تو ودر اسمان رها رها
بدون تو همیشه من سکوت می کنم عزیز
گلایه ای نمی کنم از این زمان بی وفا
به من نگاه کن بخند سکوت می کنی چرا؟
ببین سکوت تو شکست دل شکسته ی مرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:47  توسط sara | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:37  توسط sara | 
درد و یک کاغذ و خودکار برایم کافیست
 می نویسم... و همین کار برایم کافیست
 از می و مستی و از خلسه و تریاک نگو
 که همین پاکت سیگار برایم کافیست
 کم بگو شعر تو و زندگی ات تکراریست
 دوره ی دوره ی تکرار برایم کافیست
 از من و عشق من و دختر همسایه نگو
از گل پیرهنش خار برایم کافیست
 
دوستم داری اگر هیچ مگو دوست من
 از تو یک عکس به دیوار برایم کافیست
 از خدا خسته شدم من، به خدا خسته شدم
 کفر می گویم و این کار برایم کافیست
 بر نی و چنگ و دف و دایره و تار نزن
 صوت بی سیمی گیتار برایم کافیست
 تو برو پیش خودت با من خود حرف بزن
 که منت پیش خود این بار برایم کافیست
 ............ هی خدا با توام ای باغچه بان دنیا
 از سپیدار فقط دار برایم کافیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:36  توسط sara | 

يک نفر

يک جايی

تمام روياهاش لبخند توست

و زمانی که به تو فکر می کنه

احساس ميکنه که زندگی واقعا با ارزشه

پس هر گاه احساس تنهايی کردی

اين حقيقت رو به خاطرداشته باش

يک نفر

يک جايی

در حال فکر کردن به توست ...

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 3:29  توسط sara | 

مهران مدیری

آره بارون می اومد ,  

                        آره بارون می اومد, خوب یادمه

مثل آخرای قصه        

                        که آدم میره به رویا

آره باروم می اومد,  خوب یادمه

                              آره بارون می اومد , خوب یادمه

زیر لب زمزمه کردم

                       کی میتونه دل دیوونه رو از من  بگیره

                                     اونقدر باشه که من

دل و دستش بدم و چیزی نپرسم

                              دیگه حرفی نمونه بعد نگاهش

آره بارون می اومد ,خوب یادمه

یه غروب بود !          

                   روی گونه هات دو تا قطره

                                              که آخرش نگفتی بارونه یا اشک چشمات

دیگه فرقی هم نداره کار از این حرفا گذشت و

                                                 دیگه قلبم سر جاش نیست

آره بارون می اومد ,خوب یادمه

خیلی سال پیش           

                  توی خوابم دیده بودم       

                                         تو رو با گونه خیست

اونجا هم نشد بپرسم             

                    بارونه یا اشک چشمات

                                            آره بارون می اومد خوب یادمه

                                                               آره بارون می اومد خوب یادمه ......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:18  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:37  توسط sara | 
 

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

                                          روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

متن خبرکه یک قلم بی تو سیاه شد جهان

                                          حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

                                          این هم از اب اینه خواهش ماه کردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه میکنی

                                         لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

ماه عبادتست و من با لب روزدار ازین

                                       قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

لیک چراغ ذوق هم اینهمه کشته داشتن

                                      چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

غفلت کئنات را جنبش سایه تا همه

                                      سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

ازغم خود بپرس کو با دل ما چه می کند

                                     این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردنست

خود برسان به شهریارایکه درین محیط غم

                                     بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:33  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM