تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....

یه روزگاری یه دخترو پسری بودن که عاشق همدیگه بودن و میخواستن با هم ازدواج کنن

 

چند روز قبل از عروسی کار خدا دختر خانم قصه ما

آبله میگیره و صورتش به طرز بدی زشت میشه

 

آقای دامد میره عیادت عروس خانم

وقتی عروس رو میبینه یهو سرش درد میگیره

و حالش بد میشه

چند روز بعد هم داماد بیناییش رو از دست میده

خلاصه عروسه آبله گرفته و داماد نابینا با هم ازدواج میکنن

بعد از 20 سال زندگی مشترک عروس فوت میکنه و میمیره

 

مرد عینک رو از چشمش بر میداره و میگه

من کور نبودم

ولی شرط عاشقی اینطور ایجاب کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:45  توسط sara | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:33  توسط sara | 
 

یه شب که من حسابی خسته بودم

 

همینجوری چشام و بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد

 

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

 

محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته، مردم از مرد و زن

 

ردیف ردیف مقابلش واسادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه
 

 

به بنده هاش عتاب، خطاب می کنه

می گه چرا این همه لج می کنید

 

 

راهتون و بیخودی کج می کنید

آیه فرستادم که آدم بشید
 

 

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید

 

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

 

نه این که جای عقل و کاه پُر کنید

 

من بهتون چقدر ماشاالله گفتم

 

نیافریده باریک الله گفتم

من که هواتون و همیشه داشتم

 

حتی یه لحظه گُشنتون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

 

نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

 

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

 

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتا شماها خیلی پَستید

 

خر نباشید، گاو و نمی پرستید

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

 

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

 

هم از خودی شاکی، هم از اجانب

 

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست

 

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست

چرا زنها اینجوری بد لباسن

 

مردای غیرتی کجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

 

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کِنِف شد ولی از رو نرفت

 

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخن نمی دونم چشه

 

آهان می خواد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

 

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکۀ نفت

 

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولها بهش چند تا ایست دادن

 

 

یارو وا نَساد تا جلوش واسادن
 

فوری در آورد واسشون چک کشید

 

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برا حوریا لک زده

 

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نَرَم حوریه دلگیر میشه
 

 

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم
 

 

با رشوه خیلی کَلون نشد نرم
 

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

 

کِشون کِشون برد یه جایی بستش
 

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن

 

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیِ داشت بلند بلند غُر می زد

 

داشت روی اعصابا تلنگر می زد
 

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

 

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

 

بگیر بشین اینقده کَل کَل نکن
 

یه عالمه نامه داریم نخونده

 

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامۀ تو پر از کارای زشته

 

کی به تو گفته جات توی بهشته

بهشت جای آدمای باحاله

                                            محکمه الهی

 

ولت کنم بری بهشت، محاله

یادته که چقدر ریا می کردی

 

بنده های ما رو سیاه می کردی

تا یه نفر دور و برت می دیدی

 

چقدر والضالین و می کشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

 

یه لقمه نون دست کسی رسوندی

خیال می کردی ما حواسمون نیست

 

نظم و نظام هستی کشکی کشکیست

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

 

می خوای برو خودت ببین تو زونکن

 

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

 

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه صبرش یه دفعه سر می رفت

 

 

تا فرصتی گیر میاورد در می رفت

قیامته اینجا عجب جائیه

 

جون شما خیلی تماشائیه

 

از یه طرف کلی کشیش آوردن

 

کِشون کِشون همه رو پیش آوردن

 

گفتم اینارو که قطار کردن

 

بیچاره ها مگه چیکار کردن

ماموره گفت می گم بهت من الان

 

مفسد فی الارض که میگن همینهان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

 

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

 

کفر خدا رو در آوردن اینها

بدجوری ژاندارک و اینا چزوندن

 

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

 

خون گالیله رو توی شیشه کردن

اگه بهش بگی کُلات و صاف کن

 

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

 

شما بگو اینا چیکاره بودن؟

خیام اومد، یه بطری هم تو دستش

 

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم گفت

 

این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

 

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی

 

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

 

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این، نه مال اونو برده
 

 

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

 

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبردار دادن

 

نشسته ها بلند شدن واسادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد

 

رفت روی چهار پایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

 

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

 

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟

 

الان می گم، یه لحظه، اسمش چی بود؟

همون که کاراش عالی بود

 

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

 

همون که کاراش عالی بود
 

اون دیگه، بگید بابا

 

توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

 

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقت و تلف نکن توماس، زود برو

 

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت میفتی

 

می گم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

 

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

 

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

 

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

 

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

 

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابجا کرد

 

یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد

از اون نگاهای عاقل اندر

 

سفیه ش و باید بیارم اینور

با این که خیلی خیلی خسته هم بود

 

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

شما عجب کله خرایی هستید

 

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود

 

خنجر اگه بود روولورم بود

حیف که آدم خودش و پیر کنه

 

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود

 

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا می گید این حرفو

 

در بیارید کلۀ زیر برفو

اون من و بهتر از شما شناخته

 

دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید

 

نگفته ام به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته، نه جنگ کرده

 

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ بیشتر نداشتم

 

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

 

نمی دونید چقدر کمک به من کرد

تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده

 

یا اگر هم بوده تو باغ نبوده

 

خدا برای حاجی آتش افروخت

 

دروغ چرا یه کم دلم براش سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

 

اما به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

 

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد، رسید و دست گذاشت رو دوشم

 

دهانش و آورد کنار گوشم

گفت تو که کَلَت پُرِ قرمه سبزیست

 

وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام والاست

 

مترجمه، رفیق حق تعالاست

خود خدا نیست نمایندشه

 

مورد اعتمادشه، بندشه

خدای لم یلد که دیدنی نیست

 

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیا همش همینید

 

اونور میزی رو خدا میبینید

همینجوری می خواست بلند شه نم نم

 

گفت که پاشو باید بری جهنم

وقتی دیدم منم گرفتار شدم

 

داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:42  توسط sara | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:14  توسط sara | 

بازم دلم گرفته

 

خدا عشق را بهانه کرده بود . . .

        و آدم را آفرید،

                        و بعد حوا را ،

                                           و شاید هر دو را با هم !

                            کسی به خاطرش نمی آید !

   خدا عشق را بهانه کرده بود  . . .

                و آدم عاشق شد ،

                              و بعد حوا ،

                                             و شاید هر دو با هم !

                                   کسی به خاطرش نمی آید !

         خدا عشق را بهانه کرده بود . . .

                           و شش روز گذشت  . . .

                                        روز را آفرید ،

                                                    و بعد شب را ،

                                      و شاید هر دو را با هم !

                           کسی به خاطرش نمی آید !

            خدا عشق را بهانه کرده بود . . .

                             باران را آفرید ،

                                           و فقط باران را آفرید ،

                                و شاید اشک را هم !

                کسی به خاطرش نمی آید!

                      و «عشق» را . . .

                                خدا بهانه کرده بود !!

                   چه حیف . . .

                         کسی به خاطرش نمی آید !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط sara | 
http://64.233.183.104/search?q=cache:y-imSZ_Z1UkJ:www.ostan-es.ir/Files/op-amar/sayer/Sazman-Amozesh-Va-Parvaresh.xls+%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF+%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86+%D8%B2%D9%86+%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4+%D9%88+%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%B4+%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86&hl=en&ct=clnk&cd=10
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 15:57  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM