![]() |
![]() |
|
| به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم..... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:17 توسط sara |
|
|
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند تا بتوانم تو را در
آغوش بگیرم ؟.... تا کی
باید صدای غم انگیز آواز مرغ مینا را بشنوم و دلم برایت تنگ شود ؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را
ببینم و دلم بگیرد ! راستی قرار است که بابا مینا رو بفروشد.مامان نمی ذاره که مینا کنارمون باشه.
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه
هارا یکی یکی بشمارم
تا لحظه دیدار با تو فرا رسد ؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سرپناه .... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا ....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ در دل کنم ؟....
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است !
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشم های خویسم را از دیگران پنهان کنم ؟
تا کی باید بگویم عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست !
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم ....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی خیس و شاکی زندگی
کنم ؟ آری تا کی باید
تنها صدای مهربان تو را بشنوم ولی در کنارت نباشم عزیزم ! تا کی احمدم؟... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:48 توسط sara |
|
|
من وتو تازه به هم دل داديم اول ِجاده عشق ايستاديم چشمامون وقتي به هم افتادند هردومون به دام عشق افتاديم همسفر ،همسفر ِتازهٔ من عاشق ِ عشق ، به اندازهٔ من بيا از حالا به هم راست بگيم نه كه هرچي دلمون خواست بگيم بيا واسه هم تظاهر نكنيم از دروغاي قشنگ گوش هم رو پر نكنيم از حقيقت گرچه كه تلخ باشه بيا ابراز تنفر نكنيم نمي خوام از لباي تو بشنوم كه بگي خسته شدم با صداقت مي گم دوسِت دارم فكر نكن جاده عشق يكطرفست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:38 توسط sara |
|
|
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم من صبورم اما... چقدر با همه ي عاشقيم محزونم! و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند من صبورم اما... آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط sara |
|
|
اونقدر دلم برای روزای کودکی ام (که به هیچ چیز در دنیا بجر بازی فکر نمی کردم) تنگ شده که بعضی وقتها میخوام بشینم و ساعتها گریه کنم!
آخه این چه وضعشه! زندگی با این همه مشکلات و مصائب!!! اگه آدم آهن هم باشه نمی تونه از پس این همه مشکل ریز و درشت زندگی سرشو بالا کنه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:43 توسط sara |
|
|
شاید زیادی زنده ماندهام زنده ماندنم، دشنامی است به آغاز هر تولد در زنده ماندنم، نه رویایی میشکفد و نه صدایی اوج میگیرد من به هرچه سفید است لعنت فرستادهام گزینههای هستی را یکبهیک خط میزنم . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:16 توسط sara |
|
|
سارا دخترم امشب که چشمان معصوم اندیشه ات روی موجی از اعتراض پلک می زند، و تو در کشاکش سکه این زندگی که بر هر طرف آن نام مرد را حک کرده اند به دنبال حقیقتی هستی که دستان من و تو را از آن حرام کرده اند.....آری نامگذاران تاریخ مرا حوا خواندند و مادر زمین و در خوان رنگین ریا اولین زن تاریخی که بر بلندای قصه ها چوب این سکه را خورد من بودم که با رها قبل از محاکمه به جرم زن بودن با چشمان خود دیدم که نشانم کرده اند تا خود بر بلندای آدم بودن از سر ذوق پیاله ها را به دیواره راستی بکوبند و روزها همچنان مست میگذرند. سارا دخترم تو خود میدانی که مرا متهم به خوردن سیبی کرده اند که یادم نمی آید لبان ترک خورده ام از مزه سیبی آبستن شده باشد و در این اتهام تلخ ، قاضی پرونده سیبی ما هیچگاه بر جاده حقیقت قدم نگذاشت تا از روی شانس عابری که عقده سیب نداشت به عنوان شاهد و گواه در مقابل همگان فریاد می زد که حوا وسوسه سیب نداشت. سارا دخترم اگر مردکی ناسپاس که خود از ناف من و تو استخوان سفت کرده است خطوط اعتبار تو را بر زمین محو می کند اندکی حوصله کن که ماه پشت ابر سیاه کم طاقت است و مردان این صفت چون ابرهای سیاهی نور مفت ماه را در جیب های خسیس ستم می فشارند ، وبرای من و تو آن روز خواهد رسید که در روزگاری از برابری و برکت بر سقف زمین هلهله کنان سستی ابرهای بدشگون را با چشمان حق بین خود به تماشا بنشینیم که پوسیدگی پشت ابر، نقاب تیرگی اش را پایین خواهد کشید تا در آن هنگامه مست تمامی دختران انتظار در کاسه حنای ماه به نیت باز شدن گره های جشن سیزده امسال با ایام بختک نامردی فاصله گرفته و انگشتان قرمز خویش را زیر آستین احترام با لبخند خورشید آبستن کنند و آن روز تقویم گمشده ایست که دل مشغولی ساراست. سارا دخترم من مرده ام و مردان ابری به یمن وزش باد بر ذهن من و تو سوهان روح می شوند ، و خود می دانند که در حریم ناموس مادر خود عربده می زنند و آنی که به نوایی می رسند چنان با نیش قلم بر ضربان ناموس خود هجوم می برند که شیر مادر قسمی است برای اثبات طبل تو خالی مردانگی و اینجاست که خیلی از مردان ایام تشییع را در تابوت زندگی به سوی گور قلم می زنند. و سارا تو بدان پایان شب سیاه، سحری است به جاودانگی روح یک زن و تو خواهید ماند . سارا دختر دل نگران من در این هرج و مرجی که دیدن را از چشمان تو گناهی بزرگ خطاب می کنند ، و برای اندیشه ات تره خورد نمی کنند و آن طرف مردکی ناخلف شال و کلاه می کند و در این گیر و دار حروف اعتراض بر دیواره ذهن ناآرام تو شیون می کنند...... و وای به حال امروز که تر و خشک با هم خودکشی می کنند و زنان با این که فراوانند در حباب رسم مادر بودن به نوشته های مردک ، با این دید حبابی می نگرند که مادر شعر مهربانی دارد و هزار دریغ که نوشته ها خود کرمکی است که با شعر هم خوابه نمی شود و کاش می دیدم دختری هرچند کوچک که بر بام اندیشه های خود همسایه اش را از خطر طوفان بیدار می کرد و این بیداری فانوسی است در شب تار برای چشمان بی سوی دختران امروز که آدم بودن خویش را درون کیسه ای چال کرده اند و خود همچون برگی که ریشه در آب دارد با لبخند بادی زرد می شوند. سارا دخترم به خود که دختری وهم اندیشه هایت کمک کن و تمامی رسوم اشتباه را که از برابری تو در حریم دیگران می کاهد به همگان هشدار ده تا مبادا اندیشه دختری معصوم در چشمان شور قاضی امروز نصف شود ، تا پسرکی مسموم تمامی رسیده های پدر را به طاقچه بی حرمتی بگذارد. و کمی پایین تر دخترکی که هم نیمکت دبستانی قاضی وقت است میان نوشته های همکلاسی نپوسد ، تا این فرصتی باشد برای ناخلفی که ناروا می گوید . پس سارا دخترم تا این هجوم سنگ و زور هیجان دارد ، تو خود مشت ها را به یاری اندیشه ات بخوان تا در فریاد دختران که کم نیستند پژواک صدایی ، سنگی را بکوبد و در این شور اعتراض مردکی که فردا حرف خواهد زد رسوم اشتباه اندیشه اش را مات می کند و در این خانه تکانی ذهن ، دیگر زمانی برای خبرچینی کلاغ نخواهد ماند تا حکایتی را که به خواب زن پوزخند می زند و یا گواه او را بر اتفاقی که خود دیده است بی اثر خواند. سارا دخترم نکته ای که در خشت خام می بینم صدها مرد ابری با آئینه شفاف دست و پا می زنند و اینجاست که اگر مردکی هرزه که تعهد عقد دارد، در کوره دهاتی تنگ و خراب وجدان خویش را عریان کند و به بهانه سردی تنهایی دختری معصوم را هوو کند، تکلیف تمامی نوشته ها روشن می شود که مردان اگر آب باشد شناگری را در آستین دارند و نوشته ها بهترین آب برای شنای مردان زگیلی زمین خواهد بود. سارا دخترم هیچ گاه در این زمانه بنفش که کفه میزان لنگ می زند در گذری که گواه و یاد کسی را می خواهند خودت را آفتابی مکن چون اعتبار کلمات مردک دروغ فروش را روی کفه لنگ گذاشته اند و تو در این ناداوری که جمله ات را نصف می فروشند بهای کلمات را بدان و سکوت کن که لیاقت سکوت سنگین تر از وراجی مردانی است که زیر سایه نوشته ها بشکن می زنند. سارا دخترم زمستان با تمامی بی قراری اش چون پلک زدن عنکبوتی خواهد گذشت و آنچه به یادگار می ماند رو سیاهی زغال است که کوله باری از نفرین دارد. و من این طرف قصه خش خش کوچ باد را که در فضولی جغدی بیمار فاش شد، هشدار می دهم که دختران بدانند روزی میزان های شیرین مو را از ماست خواهند کشید پس تو بمان و جای پای خویش را در سند اعتراض ها ثبت کن تا همگان بدانند سارا دختر ناآرام حوا روزی در سایه درخت سیبی که برای من شگون داشت سیبی را مقابل چشمان هرزه مردک نوشته خوان دندان خواهد زد و در یک اعلام همگانی صدای مرا به گوش سنگین جماعت می رساند که اگر دختر حوایی هوای سیب داشته باشد فارغ از صحبت باد به رسم مهربانی سیب زرد را می شود نصف کرد تا لب خشکیده آدم توزرد به گیاهی زهرآلود غمگین نشود؛ و صد حیف که مردان نگذاشتند که ما نقش خویش را به تماشا بگذاریم. سارا دخترم نیزه های باد که می وزد برگ برگ هم صحبت های تو باری است گران که هر آن در این بی اعتمادی برگی فنا شود؛ ودر این عزای عمومی من سیاه پوش دخترانی شده ام که برگ های سبز خویش را قبل از خزان پاییز زرد می کنند. و در این رسم اعتراض که می لنگد تو فریاد بزن و نوشداروی قبل از مرگ سهراب را بر ایوان کوچه ات نصب کن تا همگان قبل از سقوط برگی دیگر ، اندیشه های خویش را بر سر نیزه ها جار زنند . سارا دخترم ما رو ی قبری ایستاده ایم که مرده ندارد و در این آشوب شور که هر مردکی یک کلاغ چهل کلاغ را پشت دیوار شهر تکثیر میکند، تو هوشیار باش که از طناب هیچ مردی بالا نروی و با تکیه بر اندیشه اهورایی خویش پاک و معصوم بمان و در دل این روزگار شب با چشمان تیزبین خود هر تغییری را به دختران کبکی هشدار ده و با طبل اعتراض خواب را از گوش مردان بگیر و آرامش نوشته ها را ابربهاری بخوان که با نسیم نازکی کش می رود. سارا دخترم سالهاست که می خواستم برایت یادداشتی از تاول های دلم بنویسم اما در شلوغی دنیای مردگان که هر یک در بازخواست خویش مشغول حل و فصل هیجانات زندگی زمینی خویش هستیم فرصتی پیش آمد تا با تو هم کلام شوم؛ البته نیستی تا صدای زاری مردکی سست و سنگی که گویا او را به جرم چال کردن دخترکی معصوم که گناه او زن بودن اوست بشنوی و یا پسری مغرور که دست بر گیسوی مادر خویش برده را ببینی که چگونه دامن می کشد........و اما باز در این شلوغی اعتراف باز هم برای اتهام سیب مرا می خوانند و من تنها اما استوار دوباره در شلوغی اینجا، جهنم را بر سر آدم آوار خواهم کرد و تو نیز چنان کن که مادرت حوا کرد . بدرود دختر معترض من مادرت حوا |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:40 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واین منم
زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ..... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...... ------------------------------------------------------- زاده ی زمستانم..... زاده ی ناله ی برف هایش........ زاده ی نفس های غمگینش... زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........ آری........... دختر زمستانم........ و همنفس آه های سرد و کلافه اش! دختر اسفندم.......... و همسفر غروب های سرد و خاموشش .... اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم......... با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید.......... |
| پیوندهای روزانه |
|
نمایش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شهریار عزیز ساراجون(صلیب بر دوش) موزیک های باحال داداش جهان اینم وبلاگ داداش سیاوش خوشکله تولدت مبارک اینم وبلاگ داداش کامران سایکو آدرس چت روم روزی .... tabire khab خودشه |
|
RSS
|