![]() |
![]() |
|
| به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم..... |
|
آیا دین ما نسبت به انسانها کمتر از وظیفه مان نسبت به کرم هاست؟ ------ می توان نفسی بود در گلوی دیگری... می توان قلبی بود در سینهء کودکی... می توان خوراک کاملی بود برای کرم ها... تو! کدام را انتخاب می کنی؟... نگران نباش! کرم ها گرسنه نمی مانند
---------- آدمک اخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه به یادت دادیم پرزدن نیست که در جاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا اخر دنیاست بخند. --------------- اگر روزي دشمن پيدا كردي بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي !اگر روزي تهديدت كردن بدان در برابرت ناتوانند!اگر زوزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست!اگر روزي تركت كردند بدان با تو بودن لياقت ميخواهد(ولي تو هم چنان به خدا توكل كن). ---------- شبهاي دراز بي عبادت، چه كنـم ؟ طبعم به گناه كرده عادت ، چه كنم ؟ گوينـد خـدا جـمله گنـاهت بخـشد او بخشد و من از اين خجالت ، چه كنم ؟ -------------- دل اگر يك دل شود يك دل به دل ،صددل دهد دل اگر صد دل شود يك دل به دل دل ندهد --------------- به سوي تو مي گريزم و از تو مي ترسم و از تو فرياد رسي مي طلبم و بتو اميد دارم و ترا مي خوانم وبه سوي تو پناه مي برم و به تو اطمينان دارم و از تو ياري درخواست مينمايم و به تو ايمان دارم و بر تو و بر وجودو بخشش تو توكل و اعتماد دارم............ .................كمكم كن............. -------------- بودن من مهم نيست بودن ما مهم است. اين تن خاكي كمترين چيزي است كه در راه تو ميدهم تا شايد بعد از مدت ها سكوت تلخ صداي خنده خانواده اي. كمي از سايه سنگين شرمساري را در پيشگاهت از دوشم بردارد. من ميروم ولي ما هستيم و خواهيم بود. ماده در تحول است و فقط تويي كه ميماني. ما را ببخش و بيامرز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:18 توسط sara |
|
|
ساعت ۹ شبه..و من دارم فکر می کنم
تو این دنیای جنگلی..برای " زنده " گی کردن باید جنگید وبرای جنگیدن نباید تجهیز شد... باید خلع سلاح کرد! پس روحم رو میندارم تو صندوقچه قدیمی..ته ته کمد........ وجدانم رو اویزون می کنم به جارختی....... قلبم؟ اون که خیلی وقته تو سطل زباله است! اماده ام..........راحت..... هم رنگ جماعت... ساعت ۹ شده...کیسه زباله رو باید بزارم دم در................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:31 توسط sara |
|
ای خدا................ امشب دلم گرفته سخت.چرا خدا؟ چرا؟ و هزار تا چرای دگه؟ آخه مگه یه با از آزمایشِت سر شکسته بیرون نیومدم که دوباره می خوای آزمایشم کنی؟ می خوای آبرویی که قبلا جلوت رفته بودو دوباره بریزی...... آخه من ِ روسیاه چی جوری بهت نگاه کنم؟ خدا جونم خودت کمکم کن. نمی خوام دو اره اشتباه قبل رو تکرار کنم.خسته ام.به ژسامبرت محمد که امروز مبعثش بود قَسمِت می دم که خودت به دادم برسی. چون فقط خودت می تونی کمکم کنی.امیدوارم به این بنده ی رو سیاهت یه نگاهی بندازی. خدا جون گفتم می رم سوریه توی راه خود سازی می کنم.همه ی گذشته رو گذشته ی کثیفمو از یاد می برم اما مثل اینکه می خوای بازم ببینی که سارا واقعا عوض شده یا نه؟ آره؟ اینجوریه؟ هر چه هست حتما خیرِ دیگه.....چون تو می خوای. قربونت برم خدا.....خدایا فعلا التماس دعا و نیازمند کمکت............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:5 توسط sara |
|
|
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
------------------------------
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:52 توسط sara |
|
|
ما خنده کنان به رقص برخاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم... ما با فریادی از قالب خود برآمدیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:33 توسط sara |
|
|
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نكرد در هجوم لحظه هاي بي كسي درد بي كس ماندنم را حس نكرد آن كه با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نكرد -------------------------------- الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
----------------------------------- من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم
------------------------
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 1:55 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واین منم
زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ..... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...... ------------------------------------------------------- زاده ی زمستانم..... زاده ی ناله ی برف هایش........ زاده ی نفس های غمگینش... زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........ آری........... دختر زمستانم........ و همنفس آه های سرد و کلافه اش! دختر اسفندم.......... و همسفر غروب های سرد و خاموشش .... اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم......... با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید.......... |
| پیوندهای روزانه |
|
نمایش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شهریار عزیز ساراجون(صلیب بر دوش) موزیک های باحال داداش جهان اینم وبلاگ داداش سیاوش خوشکله تولدت مبارک اینم وبلاگ داداش کامران سایکو آدرس چت روم روزی .... tabire khab خودشه |
|
RSS
|