![]() |
![]() |
|
| به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم..... |
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:13 توسط sara |
|
|
اي زن؛ چه كسي تو را محكوم به دوم بودن كرده است؟ تو مي داني و همه مي دانند كه اگر قرار به شماره باشد تو اولي... اگر زن نبود اگر مادر نبود مرد به كجا مي رسيد؟ مگر اينگونه نيست كه مي گويند: «از دامن زن، مرد به معراج مي رود»؟ نه! تو فقط براي به معراج بردن مردان آفريده نشده اي! پرورش مرداني اينچنين، از افتخارات توست... تو زني! يك انسان! با تمام حقوق آزادي يك انسان به ياد نمي آوري روزگارت را قبل از اسلام؟ زنده به گور شدن دختران را؟ ظلمي كه به تو مي شد را فراموش كرده اي؟ اگر فراموش كرده اي بيا تا برايت از روم و يونان و عرب و عجم... بگويم! اسلام تو را در بند كشيده است؟ اين پيغمبر اسلام نبود كه در عصر جاهليت؛ زماني كه دخترانشان را زنده به گور مي كردند دست فاطمه(س) را بوسيد و او را بركت ناميد؟ نشنيده اي وكالت خدا براي فاطمه(س) و جبرئيل براي علي(ع) در آسمان را؟ از كجا تا كجا ! خداوند همه مهرباني ها را به دستان تو بخشيده به تو زيبايي عطا كرده... براي تو حجاب قرار داده تا زيبايي ات ارزاني همه نشود... حجاب ارزش توست! نه! هيچ كس جز خودت نمي تواند تو را جنس دوم خطاب كند! تو...با فراموش كردن ارزش هايت با دست كم گرفتن توانايي هايت خودت را جنس دوم مي نامي! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:48 توسط sara |
|
|
............. یک برابر با یک.............
۱=۱ معلم پای تخته سیاه داد میزد.... صورتش از خشم گلگون بود... و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود... ولی آن ته کلاسها.. دانش آموزان... لواشک بین خود تقسیم میکردند..... دلم میسوخت به حال او..... که بی خود های و هوی میکرد...... و با آن شور بی پایان..... تساوی جبری را بیان میکرد..... با خطی روشن بروی تخته ای تاریک...... کز ظلمت چون قلب ظالمان ٫ تاریک و غمگین بود........ تساوی را نوشت و بانگ بر آورد.........: که یک با یک برابر است.....!!!!!!!!!!! که یک با یک برابر است........!! به ناگاه از میان جمع شاگردان یکی برخواست... همیشه یک نفر باید به پا خیزد..... همیشه یک نفر باید..... به آوایی سخن سر داد...: این تساوی اشتباهی فاحش و محض است ! نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت ! معلم مات برجا ماند...! و او پرسید...؟ اگر یک فرد انسان ٫واحد یک بود... آیا باز هم یک با یک برابر بود؟!!!!!! سکوت و وحشتی بود و سوالی سخت!!!!! معلم خشمگین فریاد زد : آری! و او با پوزخندی گفت : نه....... باز هم گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود.... آنکه زورو زر به دامن داشت.........بالا بود! آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر.........پست تر می بود! اگر یک فرد انسان واحد یک بود..... آنکه صورت نقره گون ٫چون قرص مه داشت.....بالا بود! و آن سیه چرده که مینالید........پایین بود! اگر یک فرد انسان واحد یک بود.... این تساوی زیر و رو میشد !!!!!!! حال میپرسم ....معلم جان...... یک اگر با یک برابر بود.....! نان و مال مفت خوردن از کجا آماده میگردید...؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد.....؟ یک اگر با یک برابر بود....! پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد.....؟ یا که زیر بار شلاق له میشد......؟ یک اگر با یک برابر بود...! پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد....؟ و سکوت بود ...وسکوت بود....سکوت!!! در این هنگام معلم ناله آوا گفت........: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید که : .... یک با یک برابر نیست..... ۱<۱ ( خسرو گلسرخی ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 14:38 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:41 توسط sara |
|
|
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت -------------------------------- خواهم شکفت ... در میان لبخند های بی پایانت ! و خواهم سرود ... تمام آرزوهایم را در نگاه مهربانت ! آنگاه اوج میگیرم در شادیهای راستین ! و دل خواهم سپرد ... به تمام باورهایت ! رها نمیکنم لحظه ای خیال سفر با تو را پس اگر در امواج نیاز من شناور نمیشوی ... تنها , آتشفشان نگاه تنهایی ام را منجمد کن ! و از یاد نبر ... یکروز ... من تمام دوری از تو را خواهم گریست ... در آغوش هماره پذیرایت ! ... شاید اگر ... ...با خود کنار آیم که تو را اذیت نکنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:32 توسط sara |
|
|
عاقبت عشق تنهایست و حشت ازعشق نیست ترس ازفاصله هاست گله از هيچ کس نداريم مقصر دل ديوانه ماست .
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ... ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ... ويرانه دل ماست که با هرنگه تو ... صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:1 توسط sara |
|
|
می خوام از امروز خودم بنویسم.آره من سارا... خسته شدم از این همه سکوت.از اینکه به لبای دیگرون نگاه کنم و ببینم اونا چی میگن.اما خودم مثل لال ها هیچی نگم. همش شعرا و نوشته های دیگروونو توی وبلاگم بذارم. و حالا من.............. من از چند روز پیش آزاد شدم.آزادیی که حاضر نیستم با چیز دیگه ای تعویضش کنم آزاديی که توي عمرم بهم اينقد آرامش نداده بود.من الان هستم.آره هستم.دارم نفس ميکشم بی هيچ سا يه ی سنگين مردی. بدونه اينکه زيره سلطيه پسری باشم.بدون عشق زمينی.عشق من ديگه آسمونی شده از وقتی به همه چيز پشت پا زدم.به عشقم.به اون.به آينده ام چقد اين وضعيت رو دوست دارم.مي ميرم براي يه نفسه عميق بدون هيچ عشقه زمينی و خاکستری. خدا رو شکرت .خدايا اين شادی رو از من نگير. مي دونی کميل(يا همون پويانه خودمون) بهم مي گفت تو مثل فروغ فرخ زاد مي مونی.کسی که مي خواست آزاد زندگی کنه .مثل يه زن به تمام معنا مي خواست هنرشو بيرون بريزه می خواست اجنماعی باشه.ولی پرويز شو هرش با اينکه يه شاعر بود نمی خواست فروغ تو اجتماع باشه و همين باعثه جدايی شون شد.کميل ميگه که سارا نذار هيچ مردی جلوي کارتو بگيره .جلوي زندگيتو.جلوي رفت و آمدتو بگیره. اجتماعی بودنتو بگيره.و من سارا همين کارو کردم.کسی که منو از همه چی دور کرد ... از خودم دور کردم.بهم مي گفت بی خياله تئاتر شو .بازيگری رو کنار بزار.کمتر برو بيرون. اما حالا من آزادم.آزاد ِ آزادِ آزاد...من نفس ميکشم...من هستم...من سا را... هستم... و اين منم. زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد. ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو ،مجو هرگز او معنی عشق نمی داند راز دل خود مگو به او هرگز |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:51 توسط sara |
|
|
اگر چه حرف و غزل در نگاه مان جاریست
سکوت کن، دلم اینجا سکوت اجباریست چقدر پیر شده ام با مرور خاطره ها به ذهن خاطره هایم، سکوت غمباریست ورق زدم به عقب، تا رسم به کودکی ام دوباره دیدن آن سادگی، چه دیداریست... ...یکی نبود و یکی بود زیر سقف کبود... دوباره قصه مادر بزرگ تکراریست کسی ز حادثه عشق، قصه ای گوید از عاشقی نسرودن خودش گنهکاریست همیشه عشق برایم سکوت و ابهامست شبیه دیدن او بین خواب و بیداریست دلم شکست و غزل مرد، آه ای مردم! چقدر طعنه و زخم زبان تان کاریست! اگر چه حرف غزل نا تمام مانده ولی سکوت کن، دلم این جا سکوت اجباریست |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:26 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:10 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:2 توسط sara |
|
|
دلم می خواست داد بزنم تا همه بفهمن. اما نمی دونم چرا همه کر شدن.همه کور شدن.
دنیای دورشونو نمی بینن.نمی بینن یه نفر داره اینجا جون می ده.داره توی باتلاقی که خودش ساخته دست و پا می زنه. امشب اومدم بهت بگم بابا دست از سدم بر دار.ببین دارم جلوی همه می گم.دیوونم کردی.دیگه چی می خوای؟ قشنگ نگاه کن.به من ..... آره من.... ببین من همون سارا یی هستم که ۲ سال پیش بودم؟ ببین دلم همون دلِ که ساده بود.همونی که عاشق همه چیز بود. شیکوندیم.و ازم جز تیکه های پاره پاره شده ی دلم هیچی نمونده. کار خودتو کردی.منو به سکون محکوم کردی.به سکوت. دیگه چی می خوای؟ هان؟ میگم دیگه چی می خوای؟ بهت تبریک می گم چون به هدفت رسیدی.شیکوندن منو چله نشین کردنم.چله ای که شاید هیچ وقت تموم نشه. دست از سرم بر دار بذار زندگیمو کنم.بذار راحت زندگی کنم. جوابتو می خوام بدم. و هیچ وقت با این قاطعیت تصمیم نگرفتم. می دونم با جواب نه ی من زندگیت داغون می شه.می دونم باید از تهران بری.می دونم از دانشگاه انصراف دادی. می دونم مامانت ازت بدش اومده.می دونم گفته حلالت نمی کنه. و این رو هم می دونم که احتمالا همه ی اینایی که قبلا گفتم می دونمو خودت از خودت ساختی. که باهات بمونم.مثل هدیه ی تولدم ۲ سال پیش.... یادته که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه هیچ وقت هیچی یادت نمونه. می گم که یادت بیاد.روز تولدم زنگ زدم بهت گفتم تولدم مبارک. تو گفتی یادت رفته بود بزنگی از بس ذهنت در گیر بوده.پرسیدم در گیر چی؟ گفتی بماند.پرسیدم هدیه ی تولدم چیه؟ که اون خبر وحشتناکو بهم دادی. تا ۱ ماه تو شُک بودم.منا بهم می گفت الکی گفتی و من هم می دونستم برای موندن من بهانه اوردی اما خودمو به خنگی زده بودم که تو هیچ وقت بهم دروغ نمی گی.آخه بهم قول داده بودی و من ساده ی خر هم باور کرده بودم. داشتم می گفتم.آره می دونم که همه ی حرفات برای موندن من بوده و هست. می دونم که با جواب من می شکنی.(من چه ساده دلو احمقم.آخه تو بشکنی؟ برای دل خوشی خودمِ) و لی بذار یه بار هم من بشکونمت.
بلند داد می زنم تا همه بفهمن که جواب من به تو نه هستش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:14 توسط sara |
|
|
چه كسي بود كه زد اين تلنگر به سرم هركسي بود چه خوب و چه جانانه شكست شيشة كهنة انديشة پوسيدة من كرد بيدار مرا كرد آزاد مرا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:54 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:46 توسط sara |
|
|
دفتر شعر من از خاطره ها سرشار است خاطرات خوش تو لحظه هايي كه تو بودي و من و شمع و شراب و خدا بود فقط ناظر ما لحظه هايي كه تو بودي و من و راز و نياز و تو ميگفتي با من من تو را ميفهمم اشك در چشم تو بود و هوس خواستنت در دل من شايد آن روز تو را من ؛ نميفهميدم و تو ميفهميدي كه زمان كوتاه است تو زمان را و مرا ميفهميدي و من آن روز نميفهميدم راستي را ؛چه كسي باور داشت كه چنين خواهد شد چه كسي ميدانست دفتر شعر من از خاطره سرشار شود
---------------------------------
حرفی برای گفتن نيست و صدايي برای شنيدن گفتنيها را گفته اند اما کسی شنيدنيها را نشنيده است نوميد نبايد بود در اين سکوت امروز فردا را می توان ديد چه هنوز قدرت ديدن باقی است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:28 توسط sara |
|
|
اي خدا آه اي خدا از توي آسمونا گوش بده به درد من که ميخوام حرف بزنم واسه يکبار هم شده سکوتم رو بشکنم ميخوام از دنيا بپرسم چي ميشد که اگه پا نميذاشتم روتنش؟ ميخوام از خدا بپرسم چش ميشد که اگه خاري نبود رو چمنش؟ وقتي پايانه خوشي ها مردنه عاقبت شربت پيري خوردنه پس چرا اي خدا منو آوردي به دنياي گناه پس چرا اي خدا پاشيدي رو بخت من رنگ سياه اگه من تو نطفه مدفون ميشدم چي ميشد؟!!! گردش چرخ خدا کمتر ميشد ؟نه نميشد پشت پرده نيست ونابود ميشدم چي ميشد؟!!! دنيا بي من طفل بي مادر ميشد؟نه نميشد چرا هر جا که ميرم دري به روم باز نميشه چرا هر جا دلي هست ميشکنه مثل شيشه اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه اين چيه که قلبمو داره آتيش ميزنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:50 توسط sara |
|
|
چه خوب است وقتی که صبح زود تنها از خواب بلند شوی و مجبور نباشی به دیگران بگویی که دوستشان داری وقتی که دیگر آنها را دوست نداری! Richard Brighton |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:40 توسط sara |
|
|
خداوند مي فرمايند : هرگاه بنده اي مرا مي خواند آن چنان به سخنان او گوش مي دهم كه انگار بنده و آفريده اي جز او ندارم اما شگفتا بنده ام همه را طوري مي خواند كه انگار همه خداي اويند جز من !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:35 توسط sara |
|
|
ثانيه ها منتظرند و من تنهـــــــــــــــــــــــا...
رگ هايم به تپيدنت عادت كرده اند. نمي داني، من هم نمي توانم بگويم. عقل را مي پسندم و عشق را پنهان مي كنم شايد گناه من همين است!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:25 توسط sara |
|
|
تو اگر میدانستی که چه دردی دارد ... چه رنجی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن ز من خسته نمیپرسیدی ... آه .... ای دختر تو چرا تنهایی ؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:37 توسط sara |
|
|
می بازمت به هیچ..آری به هیچ وهیچ آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست میگریمت به درد...آری به اشک سوز آنگه که روح من ... آبی تر از تو بود در قطره ها ببین...این قطره های اشک صادقترین سکوت.. در حرف قطره بود !!! میخواندمت به عشق..آنگه که راه تو همراه من نبود !!! آگه نشد دلم... بار دگر ز غم تکرار قصه بود...این دم دوباره هم !!! آری بپای دل ...میسوزم وسکوت بغضی دوباره داشت...در خلوت وجود آخر چه گویمت...میترسم از نگاه شاید که چشم من...خواند ترا به آه !!! میترسم از کلام..از واژه های درد ترسم بسوزیم.. ترسم بسوزدت .... غمگین تر از دلم...امشب کسی نبود آری دوباره عشق...از من... مرا ربود ... گفتی که راز توست..این عشق آتشین آه ای خدا ...خداااااااا ... اشک مرا ببین کردم گنه .....مگر در شور عاشقی... جز راز عاشقی .... چیزی زمن نبود !!! در آشیان شعر ... در کُنج خلوتم آغوش شعر من... شد تکیه گاه من با من کسی نبود ... جز واژه و قلم خلوت چه خلوتی...سرشار درد وغم اما به خلوتم ... گه دل نفس کشید گه شور گریه ها... نقشی دگر کشید شد حامی دلم..هر واژه در سکوت میراث من ز دهر... جز خلوتی نبود !!! اُنسی شبانه بود ..در کنج خلوتم از چه زدی ...چرا ؟..این خلوت بهم؟ می بازمت کنون... درمانده... بیقرار میمیرم از درون ....در عین انتظار میسوزم از درون ... اما به آشکار !!! اشکم بپای تو ... آری برو ... برو میگریمت کنون .... درمرزی از جنون میخواهمت ز دل.. .در چشم پر ز خون میگویمت ترا ... در اوج عاشقی آبی عشق من ... پرواز من توئی اما قفس مرا...در بست وساده گفت از خلوت قفس ..... جائی دگر مرو اینجا حریم توست ...تنهائی و قلم شعرت بخوان به عشق...دنیا بهم مزن اشکم بپای تو.... آری برو ... برو اینک که با خلوص دل دل داده ام بتو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 23:3 توسط sara |
|
|
بدترین جای زندگی، نقطه ای که باید فکر کنی و تصمیم بگیری، جایی که باید انتخاب کنی... یه روز اونقدر با آرامش زندگی می کنی که آب توی دلت تکون نمی خوره... یه روز دیگه اونقدر فکرت درگیره که احساس می کنی هر لحظه ممکنه مغزت منفجر شه... چقدر سخته تصمیم گیرنده ی نهایی باشی... چقدر سخته دلی رو بشکنی که بهت دل بسته... اما مجبوری یه وقتا خودت نباشی، مجبوری بشکنی تا بتونی ادامه بدی... اون لحظه اونقدر خودخواهی که فقط به خودت و بودنت فکر می کنی... می دونی که فردا روز شکسته... می ری جلو... باید حرف بزنی... باید جواب بدی... باید بگی«نه» اما نمی تونی... تا می بینیش لال می شی... یاد نگاهاش میفتی... یاد لبخندش که فقط برای تو هستش... و یاد تغییر روحیش که از وقتی تو وارد زندگیش شدی خیلی محسوس... اما تو چند شبه که داری فکر می کنی... می دونی که باید بگی «نه»... می دونی دوستت داره... می دونی قلبش می شکنه اما چاره ای نیست... عزمتو جزم می کنی یه لحظه تصمیم می گیری... تلفنو برمی داری... صدا: بله؟ تو: می تونم چند لحظه بیام پیشتون؟... صدا: آره بیا، قدم هات سست می شه و در اطاقو باز می کنی... می ری تو... و بعد بی صدا درو می بندی... بهت اشاره می کنه که روی صندلی بشینی و تو در حالی که حتی اراده پاهاتو نداری می شینی... منتظره که شروع کنی... شروع می کنی... شما خیلی خوبین،خیلی کامل و خیلی مهربون... اما من نمی تونم پیشنهادتونو قبول کنم ...چراااا؟؟؟... من قبل از شما به یکی دیگه قول دادم... آقای رئیس با اون همه جذبه مدیریتی لبخند می زنه... بهت آرامش می ده... یه نفس عمیق می کشه... تو سکوت کردی... آخه حرفی نداری بزنی... آقای رئیس هم سکوت کرده... تو یک چشم به هم زدن بلند می شی می ری طرف در... درو باز می کنی که زودتر بیای بیرون... انگار می خوای فرار کنی... تو چهارچوب در، یه صدای ضعیف می شنوی... یادت باشه... من... دوستت دارم... اشک توی چشمات حلقه زده... ماموریت انجام شد... قلبش شکست... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:50 توسط sara |
|
|
در خواب ناز بودم شبی... دیدم کسی در می زند... در را گشودم روی او... دیدم غم است در می زند... ای دوستان بی وفا... از غم بیاموزید وفا... غم با همه بیگانگی... هر شب به من سر می زند... ممنونم که تو هم بهم سر زدی..........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:48 توسط sara |
|
|
یکی بود یکی نبود زیر این طاق کبود مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود اون اسیر یه قفس شب و روزش بی هم نفس همه ی آرزوهاش پرکشیده بود و بس تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید توی چشم مرغ اسیر غم دلتنگی رو دید دیگه طاقت نیاورد، رفت توی قفس نشست تا که از حرفهای شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بیا تا با هم پرکشیم بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم یه دفعه مرغ اسیر نگاش بهاری شد بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو دید با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد مرغ عشق، شاپرک و دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا دق کردشو مرد!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:45 توسط sara |
|
|
دلت بار دگر ما را کلک زد دم از یک اتفاق مشترک زد برای لحظه ای با تو شکفتن هزار بار قلبم را محک زد نتیجه ی چت کردنمون
قصه از کجا شروع شد... از چت و ایمیل شبونه... از پی ام دادن تو روم و... یه سلام عاشقونه... آن شدم به مهربونی... تا بگم با تو می چتم... تا بگم بمونی آن لاین... ای فرند لیست قشنگم... بازم آف عاشقونه... ایمیل های بی نشونه... این یاهو کاشکی همین جوری بمونه......... کاشکی مانیتورت بودم همیشه روبه روت بودم تا منو می دیدی که هستم کاشکی کیبوردت بودم همیشه زیر انگشتات بودم تا هر چی که می خواستی روی قلبم بنویسی... کاشکی هدستت بودم همیشه در گوشات بودم... کاشکی ویست بودم همیشه روی لبات بودم... کاشکی موست بودم همیشه توی مشتت بودم تا هر جه که می خوای منو ببری... کاشکی پسوردت بودم همیشه توی فکرت بودم تا فراموشم نکنی... کاشکی کامپیوترت بودم همیشه دوستم داشتی و عاشقم بودی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:41 توسط sara |
|
|
اشک باید ریخت
زار باید زد عشق یعنی این خودپرستی را بارها دار باید زد شب پر از راز است رازها را باز باید خواند نبری از یادت شب مهتابی را نفس خسته بی خوابی را نبری از یادت گرمی دست مرا رنگ چشمان من ای زیبا رو باز هم نیکوست من تو را در قفس سینه خود می خواهم من تو را می خواهم نبری از یادت آن شب تنهایی آن شب ملتهب رویایی دست من در طلب ماه به رخسارت خورد من به چشمان تو جان بخشیدم نی که در چشم تو جان را دیدم نبری از یادت التماس دل غمگین مرا نبری از یادت من تو را می خواهم باز بی چون و چرا می خواهم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 22:22 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:43 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واین منم
زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ..... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...... ------------------------------------------------------- زاده ی زمستانم..... زاده ی ناله ی برف هایش........ زاده ی نفس های غمگینش... زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........ آری........... دختر زمستانم........ و همنفس آه های سرد و کلافه اش! دختر اسفندم.......... و همسفر غروب های سرد و خاموشش .... اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم......... با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید.......... |
| پیوندهای روزانه |
|
نمایش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شهریار عزیز ساراجون(صلیب بر دوش) موزیک های باحال داداش جهان اینم وبلاگ داداش سیاوش خوشکله تولدت مبارک اینم وبلاگ داداش کامران سایکو آدرس چت روم روزی .... tabire khab خودشه |
|
RSS
|