تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:34  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:31  توسط sara | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:30  توسط sara | 

 جداییا ما رو رها نمی کنن .... .آدما انگار برای ما دعا

 نمی کنن... گریه کن حالاحالا از هم باید جدا باشیم .... بشینیم منتظر

 معجزه ی خدا باشیم... گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم ... به

 خدای آسمونامون گلایه می کنم... گریه کن واسه شبایی که بدون هم

 بودیم ... تنهایی ، برای سنگینی غصه کم بودیم

 گریه کن ، سبک میشی ، روزای خوب یادت میاد ... گرچه تو تقویمامون

 نیستن اون روزا زیاد... گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد ... واسه

 مشکلاتی که ، بودش و هست و حل نشد... گریه کن واسه همه ، واسه

 خودت ، برای من ... توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن... گریه کن تا

 آینه شه ، باز اون چشای روشنت ...... واسه موندن لازمه ، فدای گریه

 کردنت

---------------------------------------------------------------------

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه

طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته

 باشي.

زندگی دکمهء بازگشت ندارد !!

-------------------------------------------------------------

 اون که می گفت :  جونش به جونت بنده       

                                           حالا داره به گریه هات می خنده

      اون که می گفت : بدون تو میمیره              

                                          دوروغ میگه دلش جنس کویره

      دروغ می گفت : تو گوش نده به حرفاش           

                                        نگو هنوز می خوای بمونی باهاش

      خیال نکن بدون اون می میری       

                                       بذار بره نباشه جون می گیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:7  توسط sara | 

 مرا عشق نامیدند.من در کعبه تنهائی عشق توسط هزاران یاس سفید بزرگ شدم.به

آینده نمی اندیشم..تا مبادا به مانند بهارهای گذشته..خزان شود.تا رسیدن به  کمال راه طریقت

خواهم آموخت..تا جائی که در دانشگاه معرفت دکتری انسانییت را کسب کنم..من با یاد معشوقم

مدتهاست که ازدواج کردم..از ویژگیهای او بد معرفتی است..اگر غیر از این بود که دگر نیازی

به یاد یار مهربان نبود!عاشقم ..و در دیار عاشقان نفس میکشم..من ...مادر تمام فرزندان

عالمم...نخستین آه من....آخرین آهم نیست..و اولین اشکم آخرین اشکم نیز نبود!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:2  توسط sara | 
پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید :
 
قلبتان را از نفرت پاک کنید
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید
ساده زندگی کنید
بیشتر بخشش کنید
کم تر توقع داشته باشید
------------------------------------------------------------------
------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:0  توسط sara | 
سلام بچه ها من که خجالت می کشم.اصلا وارد نظرات بشم.دست همه گی درد نکنه. باید اینقدر نظرات کم باشه.اونوقت بازدید زیاد.وای وای شرم داره.  فداتون بشم.حتما منو قابل نمودونید دیگه.هر جور خودتون دوست دارید.نمی خوام مثل بقیه وبلاگ ها برای نظر گرفتن التمای کنم اگه لایق بدونید خودتون مثل آدمای با شخصیت نظر می دید.فعلا بای بای .بوس بوس.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:5  توسط sara | 
از برای یک تفنن .......

                      یا برای یک سکوت......

                                   یا برای بازداشت لحظه ها........

یا برای گردشی در وادی پر راز مهر ........

                   جیرجیرک را به اردنگی له میکنید........

کشتن جیرجیرک چه سود..........

                گر درون عزلت عظمی نشسته اید......

                                    مجرمش ایشان که نیست......!

گر که آوای یکی را کم کنی .......

                                مانند او تکلیف چیست............. ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:29  توسط sara | 
سیلام برو بچ.حالتون؟؟؟؟؟؟//. بچه ها قبول شدم.دانشگاه اصفهان.شکر که تلاش هام نتیجه داد از شما عزیزان هم به خاطر دعاهاتون ممنون.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 17:9  توسط sara | 
برو بچ سلام .حال شما ؟ بچه ها یه خبر .من آزاد مهندسی کامپیوتر کاشان قبول شدم. ممنون عزیزانم ممنون.ان شا الله که سراسری هم نیجه می گیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:3  توسط sara | 
 

 

یه نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره

یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره

می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش

اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه

اون یکی مداد یرای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی

اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد از مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش می گه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه، همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره می میره، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیص کنن

یکی ازبر شده دردو، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی

یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن

یکی می پرسه آخا چرا مال ما نداره

یکی دوس داره کارتون ببینه اما کجا

یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه

یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی به جای خاله بازی کلاس شنا می ره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره

یکی طاقت صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه

یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمی دستاش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا از ما... مادرش می گه

عوضش دخترکم، اون خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش، اما نمی ره

می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو قرمزا می فروشه گل

مگه درس و شور و شوق و رویا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شب یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسممو واسه لمس بهتر قصه می گم

ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره

یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما

این قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه، ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن، همه می رن یه جا

اون جا فرقی میون فقیرو دارا نداره

کاش یه روز بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت

با نمی شه، با نمی خوام، با نشد، با نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 2:19  توسط sara | 
 

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا

نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا

جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه

شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش

را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست

و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از

وجود خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق

است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور

است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه

گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب

میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و

نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از

بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات

دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا

کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل

رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه

از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال

بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:49  توسط sara | 

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
همان يك لحظه اول ،
كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان ،
جهانرا با همه زيبايي و زشتي ،
برروي يكدگر ، ويرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم ،
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پيمانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم ،
كه ميديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمانرا
واژگون مستانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
نه طاعت ميپذيرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمايان ،
سبحه صد دانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،
آواره و ديوانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اكر من جاي او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را ،
پروانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ،
تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد ،
گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم .
كه ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش ،
بجز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري ،
در اين دنياي پر افسانه ميكردم .


عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم .
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجاي او چو بودم ،
يكنفس كي عادلانه سازشي ،
با جاهل و فرزانه ميكردم .
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:46  توسط sara | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 23:57  توسط sara | 
amir danger
ای کاش ما هم می توانستیم اینقدر بی ریا بخندیم.نه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 22:13  توسط sara | 
از کجا بدانم

 

گفته ای می آیی
و مرا به شمردن قدم هایت نشانده ای
از کجا بدانم چند تای دیگر مانده است
که من ,
به جای تقویم
به جای همه ی لحظه ها

تجسم اسم از قلم افتاده ات را بر دیوار می کوبم.......

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:53  توسط sara | 
باورم نيست که آن دختر مغرور زمستان    

عاشق چشم پسر خوانده تابستان شد

باز چشمم یاد باران کرده است...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:53  توسط sara | 
باورم نيست که آن دختر مغرور زمستان    

عاشق چشم پسر خوانده تابستان شد

باز چشمم یاد باران کرده است...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:50  توسط sara | 
http://www.kamcity.mylivepage.com/
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:6  توسط sara | 

http://www.kamcity.mylivepage.com/

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:1  توسط sara | 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:48  توسط sara | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:45  توسط sara | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 14:43  توسط sara | 

نمی خوام براتون تراژدی غم انگیز تعریف کنم یا مثل فیلم هندیها اشکتون را در بیارم. ولی می خوام وجدان ناآگاهتون را که قربونش برم همه تون دارید را آگاه کنم.

هر کدوم از شما بگی نگی دلتون پیش یه نفر گیره بعضی هام که خدا بده برکت دلشون خیلی جاها گیره! حالا منظور از این حرفها اینه که یه جورایی همه ی ما چه دختر چه پسر قابل خر شدنیم ، هر کسی ممکنه که ما را خر کنه ، ببخشید عاشق کنه.

حالا اینها را می گم که چی؟

داستان لیلی و مجنون را کی یادشه؟!(اگرم نخوندی برو تو آرشیو هست بخون ) اگه کمی فکر کنید!!! می بینید که خیلی از آدمها از داستان لیلی و مجنون فقط این را می دونند که دو نفر همدیگه را می خواستند ولی به هم نمی رسند. چند نفر از ما جزئیات این داستان را خوب می دونیم؟(حالا نه هر جزئیاتی!)

کیا می دونند مجنون چی کشید تا مجنون شد؟

حالا ما هم تا یکی را می بینیم و دو روز باهاش حرف می زنیم فکر می کنیم یک دل نه صد دل عاشق شدیم. خیر سریع احساساتمون فوران می کنه.

آقا کل کلام می خوام بگم ما انسانهای!!! این دوره آبروی هر چی عشقه بردیم. تن لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد وبقیه بروبچ را داریم توی گور می لرزونیم.

کاش جوونهای این دوره تفاوت عشق را با دوست داشتن، با عادت، با وابستگی، با علاقه، با سر کاری می فهمیدند تا پشت هر رابطه ایی اسم عشق را یدک نکشند.

 

عشق حرمت داره ، بفهمید...

ای عشق ببین چه ها به حالت کردند

                                                                در آتش خشم شب ، زغالت کردند

آن روز که غربتت دلم را می سوخت

                                                                 دیدم که چگونه پایمالت کردند

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:52  توسط sara | 

لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذامانده اند.

.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.جان گفت نسیه نمی دهد

 مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟

.لوئیز گفت : اینجاست!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت .همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت .خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابرشدند.

در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود

  ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تاآخرین پنی اش می ارزید

فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد

 

از کتاب لبخند خدا

ترجمه زهره زاهدی

 

ابن نوشته رو از وبلاگ یکی از دوستان به نام دختر مریخی گرفتم.خواستید شما هم سری بهش بزنید.http://dokhtarmerikhi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:41  توسط sara | 

 


 عشق : علاقه شدید قلبی
Life begins with love
SO spread your wings and fly
Guide your spirit safe and sheltered
A thousand dreams that we can still believe


زندگی با عشق آغاز می شود
پس بالهایت را بگشا و پروزا کن
روحت را سالم و در پناه هدایت کن
هزاران رویا که هنوز می توانیم باور داشته باشیم
There was a time we had so much to say
Together at the ending of the day
But when the only words are all the ones that hurt
Try to remember the way we were
take the past and hold it like a photograph
Cos it's the only way to say goodbye

And we will keep these memories of all the times we were amazing
and we will keep in memories
the best that love can be

سلام خدمت دوستای گلم  . شمایی که منو تنها نمی ذارید و همیشه به من سر میزنید . شمایی که هر روز با پی ام های قشنگتون باعث میشید با علاقه و نشاط بیشتر وبلاگ رو به روز کنم  . از همه شما ممنونم . خیلی خیلی دوستون دارم . بخوام یکی یکی اسم ببرم باید کل بروبچ وبلاگ نویس رو بگم  .  یه متن عاشقانه هم دارم یه ذره زدم تو خط خارجی نوشتن حالا یه متن فارسی هم براتون بنویسم که جبران بشه    مواظب خودتون باشید .

دخترک در اتاقی تنهاست ...
در انتظار باران ، بارانی که همچون پتکی بکوبد ...
و غمهایش را بشوید ...
و همچون بارانی که
ـ۷سال قبل اولین عشق بزرگش را همانند برف ذوب کرد ـ
همه چیز را پاک کند ...
و در تنهایی خود فرو رفت و مردد شد ...
آیا هرگر مردی خواهد یافت که آنگونه دوستش بدارد؟...
و آنگاه ، زمانی که فکر می کرد که زندگیش را به بیهودگی می گذراند ...
مرد رویاهایش همچون باران از راه رسید ...
عشق بهایی دارد 
و بهای آن آزادیست ...
و هنگامی که فکر می کنی همه چیز از دست رفته است ...
عشق بهای تو می شود ...
آنها درباه ی رویاهای دخترک صحبت کردند ...
آنها از عشق گفتند ...
و درباره ی آنچه دخترک می هراسید گفتگو کردند ...

مرد برای تمام احساسات دخترک پاسخی مناسب داشت ...
و دیری نگذشت که دل او را بدست آورد ...
به زندگی دیگری دل بستن 
و همه رویاهایت را در او دیدن
همچون چاقوئی به تو صدمه می زند ...
دخترک به زودی دور شد ...
آنگاه که عشق بهایی دارد 
بهای آن آزادیست ...
دخترک به اولین عشق زندگیش اعتماد نکرد تا وارد زندگیش شود
و آنچه را که قبلاً کسی به آن پی نبرده بود را بفهمد ...
مرد به او آموخت چیزهای بیشتری وجود دارد ...
به او عشق و آزادی را آموخت ...
تسلط به همه چیزی که دخترک از آنها می هراسید ...
به او آموخت که همیشه تابع احساسات درونش باشد ...
باقی چیزها ، بازیچه ای بیش نبود ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:14  توسط sara | 

بگين وحشي ترين حيوون كدومه؟ جواب ِ اين سوال ُ كي مي دونه؟
بگين گـُرگه؟ يا شير ِ؟ يا پلنگه؟ يا ببري كه حريص ِ بوي خون؟
ولي من اين سوال ِ بي جواب ُ مي پرسم از يه موش ِ آزمايشگاه!
نگاهم مي كنه، هيچي نمي گه، جوابش خيلي كوتاهه، مث ِ آه!
تو رگ هاش جاي خون ويروسه چون كه ما آدم ها نبايد زود بميريم!
بايد درمون ِ دردا ر ُ بفهميم، واسه اين كار مُجازيم جون بگيريم!
مي پرسم از يه اسب ِ پير ِ ابلق، كه عمري ر ُ به گاري بسته بوده!
جوابش خيلي تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ي شلاق كبوده!
يه فيل ِ گنده تو ميدون ِ سيركه، كه مي رقصه با سوت ِ رام كننده!
ازش مي پرسم اما مي گه: ول كن! برو بابا! دل ِ خوش سيري چند؟

براي كشفِ اون حيوون ِ وحشي، كجاي دنيا ر ُ بايد بگردم؟
سوالم ساده س اما بي جوابه، جوابش ر‌ُ چرا پيدا نكردم؟

مي رم پيش ِ گوزني كه سر ِ اون آويزونه به ديوار ِ يه تالار!
مي گم وحشي ترين حيوون كدومه؟ سكوتش رو سر ِ من شه آوار!
يه روباه طلايي ر ُ مي بينم، ولي اصلاً جوابم ر ُ نمي ده!
آخه اون خيلي وقته پالتو پوسته، ديگه مرده! به آرامش رسيده!
تموم ِ عمرش ُ در رفته بوده، از آدم، از سگُ دامُ گلوله!
حالا پالتو شده، پايين ِ پالتو، هنوزم جاي تير ِ يه دولوله!
سوال ُ از قناري ها مي پرسم، قناري ها جوابش رُ مي دونن!
جواب ُ از صداشون مي شه فهميد، مث ِ زندونيا آواز مي خونن!
مي رَم تا باغ وحش، اون جا كه شيرا، دارن از بي غذايي نفله مي شن؟
سوالم ر ُ نگفته پس مي گيرم، جواب ِ اين سوالم مي شه روشن!

ديگه دنبال ِ اون حيوون نگردين، من اون ُ توي آينه پيدا كردم!
شماها ر ُ نمي دونم ولي من حالا دارم پِي ِ آدم مي گردم!●

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 13:10  توسط sara | 
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!
+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:58  توسط sara | 

دوشنبه 10 بهمن1384 5:4 PM

﴿مژده، مژده!!؟ نه ببخشين منظورم اينه كه توجه، توجه! خوندن اين مطلب براي اشخاص زير ۱۸ سال منع قانوني و شرعي و اخلاقي و ادبي و سياسي و اقتصادي و... خلاصه ممنوعه! ولي اگه هم كسي خواست بخونه و زبونم لال ﴿نچ نچ نچ﴾ زير ۱۸ سالشه، هيچ اشكالي نداره! ما كه راضي‌ هستيم!﴾

 

راه ۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!﴾
 

راه ۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن!

راه ۳: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين!

راه ۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين!

راه ۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين!

راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين!
 

راه ۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين!

راه ۸: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين!

راه ۹: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين!

راه ۱۰: از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه!

راه ۱۱: در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين!

راه ۱۲: به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين


راه ۱۳: وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين!

راه ۱۴: وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين!

راه ۱۵: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين!

راه ۱۶: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين!

راه ۱۷: بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين!

راه ۱۸: شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين!

راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين!

راه ۲۰: وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته!

راه ۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين!

راه ۲۲: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين!

راه ۲۳: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده!

راه ۲۴: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود!

راه ۲۵: چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين!

راه ۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونين!

راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين!

راه ۲۸: وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد!

راه ۲۹: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين!

راه ۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره!
 

راه ۳۱: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين!

راه ۳۲: توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين!

راه ۳۳: هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره!﴾

راه ۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين!

راه ۳۵: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين!

راه ۳۶: دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين!

 راه ۳۷: عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين!

راه ۳۸: پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين!

راه ۳۹: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين!

راه ۴۰: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين!

راه ۴۱: موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين!

راه ۴۲: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين!

راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين!

راه ۴۴: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين!

راه ۴۵: توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين!

راه ۴۶: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين!

راه ۴۷: يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين!

راه ۴۸: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه!

راه ۴۹: چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين!

راه ۵۰: ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين!

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:48  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM