تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....

مثل همه بودن هنر نيست.....خودت باش!

تا حالا فكر كردين كه شايد در حق شيطان بي عدالتي شده ؟! اصلا كسي نمي دونه طفلكي شايد اون روز حالش مساعد نبوده....شايد افسرده بوده....شايد با يكي از فرشتگان مقرب خدا بگو مگو داشته ...چه مي دونم شايد عاشق شده بود...به هر حال ما كه نمي دونيم ...خدا كه مي دونست!!؟

بهش گفت:سجده كن

شيطان گفت:عمراً

خودمونيم ما بوديم اين كارو مي كرديم...من يكي كه عمراً،هرگز،ابداً

تازه كسي نيست به خداي شما گير بده بگه چراااااااااااا زور مي گي آخه؟؟؟!

فرشته هاي ديگه هم صم بكم اطاعت كردن...ظاهرا اونجا هم آزادي بيان نبوده!...شايد با پادگان نظامي دستشون توي يه كاسه بود...!!اين يكي رو شرط مي بندم خداهم نمي دونست

يكي به دادمون برسه سر اونم كلاه گذاشتن!....بنازم به اين كشور ،ارتش، نظام و اطلاعاتش

از همه اينا كه بگذريم ،بعضي وقتا لازمه براي اثبات عشق ،علاقه ،وجود و...از خودمون غيرت يا حسادت يا اعتراض نشون بديم...شيطان هم همين كارو كرد...اما ازاونجايي كه عدالت بيداد مي كرد....محكوم، مطرود، منفور شد...حالا توي اين اوضاع قاراش ميش بيا و منتظر امام موعود باش! ...نه وعدش مشخصه نه مكانش نه...توي قرارايه روزمره با ذكر تاريخ و مكان و لباس همه سركارن...بايد زود بگم استغفرا...!!! الانه كه سوسك بشم...ولي اگه شدم شب قبر ندارم!...بي خيال همه چي، زنده باد يا مرده باد

فعلا بدرود

 

این مطلبو از وبلاگ سارا جون گرفتم.  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:52  توسط sara | 
اه ای سنگ صبور
کاشکی در دل من صبر تو بود
کاش میشد که تحمل کنم این مردم را
زندگی چیست مگر
زندگی زندانست
و در ان
زنده بودن بی شوق
زنده بودن خالی از شور حیات
خیمه شب بازی بسی مسغره ایست
در دل یک زندان
اه بازیچه شدن
چه غم جانکاهی است
××× فریدون مشیری ×××
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:49  توسط sara | 
آدم از عشق خودش دلگير ميشه
 
دل اگه يه بار به تو نارو زده
اون ديـگه بـراي تـو دل نميشه
 
تو حالا به اين دل عاشق فريب 
چطوري بگي که عاشق نميشه
 
دوري دلت از اون حتي واسه يه ثانيه؟
آخ ديــگه دلــاي ما لـيلي و مجنون نميشه
 
يادمه گفتي به من دروغها اندازه داره
آخـه اين دروغه تـو توي دلم جانميشه
 
يادمه گفتي به من عشقي نداشتي تاحالا
مگـه اون مريم با صداقتت عشق نميشه؟
 
بهت گفتم عاشقم روي اين حرفم مي مونم
ولي گفتم يه آدم بـا دو تـا دل ؟ نــه نميشه
 
اميــدوارم هـر کـجا بـا مريـم پاک خودت
زندگيتو بکـني ، نــگي کـه حالا نــميــشه
 
عشقــتون هميــشه پايــنده باشه تا به ابد
ديگــه ايـن دلم حالا مــزاحمتـون نمـيـشه
 
من ديگه بايد بدونم زنـدگيم يعنـي شکـست
هر کسـي براي اين دل چيني بند زن نميشه
 
آدم از زنــدگي گــاهي سـير ميــشه
آدم از عــشق خودش دلــگير ميشه
 
دل اگه يــه بار به تو نارو زده
اون ديگه براي تو دل نمـيـشه
----------------------------------------

مرگ آرام یک عروسک غمگین

 

 در این سکوتِ جانفرسا،
 در این زمان ِ بی توقف ِ همیشگی ِ من،
                   عروسکی خفته در میان ِ دستانی سست
 رمق در نفسهایش گویی نیست،
                  هرآنچه در نگاهش بود را هم ،
                                                        باران شست.
 برای خواب ِ بی تعبیر واپسینش هم ،
 لالایی ِ یک آسمان مهتاب باید خواند
 چشمانش خیره بر چشمانم،
                                      - مست -
           با لبخند آهسته از نگاهم پرسید،
                               با کدامین آرزو تا سحر باید ماند !
 آنگه با میلاد قطره اشکی تلخ
 حجم  تهی از روح خسته اش آرام،
                        سرد و آسوده آرمید در من.
عروسک تنهای غمگین از
                        بی آرزو، در آغوش لحظه ها،
                                                            ماندن !

-------------------------------------------------------------------------------

مجنون

اشفته دل و شکسته پر بود
کي ز اتش سينه خبر بود
در دشت نشسته بود تنها
تنها تر از او نديد صحرا
÷وليده و تيره رنگ وخسته
در بستر ريگها نشسته
تا خاطره خود دهد تسلي
با ريگ نوشته بود ليلي
آن رهگذر که صحنه را ديد
پرسي ز راه شک و ترديد
کي مرد چه نوشته اي اينجا
او کيست که نام اوست ليلا
مجنون به خروش آمد گفت
چون ريگ به جوش آمد گفت
او نغمه جويبار عشق است
سر چشمه ابشار عشق است
او جان من است جان من از اوست
خورشيد من اسمان من اوست
او گوهر شب چراغ عشق است
همبستر نور نرم ماه است
چون نيست مسيرم به وصالش
در سينه فشردمش خيالش
با خواب وخيال همنشينم
پ÷مرده غربتم وغمينم
از خانه خلق پا کشيدم
پيراهن عقل را ديدم
مجنون شدم نشستم اينجا
مجنون چه کند بجز همين جا
در کوره دست مگذارم
اين اسم شده جا نمازم

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط sara | 
 می خـــواهــــم از نگــــاه تو خط مسیر پرنــدگان 

 را بسازم تا زمستان در سکوت دلم پناه  بگیرند .

می خواهم  دریا را به خانه ی جادویی ات کوچ دهم .

و از بهاری که تو هستی آسمان های پر ستاره بسازم  

می خواهم ................

-------------------------------------------------------------------------------

به او نگاهی می اندازم ،

آینه کج می شود !

قامتم را راست می کنم ،

آینه کج تر می شود  !

دهان شب را می بویم ،

چیزی شبیه سیاهی دامن ماه را « ها » می کرد !

به او نگاهی می اندازم ،

آینه خود را می بازد ،

تصویرش را از یاد می برد !

یاد بودی از چهره ات را برای او می گویم ،

آینه خمیاز می کشد

« هوس خوابیدن به سرم می زند »

به او نگاهی می اندازم ،

سر انگشتانم تب می کند ،

آینه خیس عرق می شود !

و چشمان ِ سیاهم ،

ننگ دیدار من و آینه می شود !

پیرهن مشکی ؛ نم گرفته با بوی گلاب ،

سقف سوراخ اتاق !

حوالی  ِ ذره ای مثل خاک !

به او نگاهی می اندازم ،

آینه کمرش خم می شود !

طعم گس بودن را زیر دندان له می کنم ،

به چهره ی شهر تف می کنم

آینه کمرش خم تر می شود !

به او نگاهی می اندازم ،

آینه فرسوده می شود !

چشمانم  دیگر سویی ندارد !

آینه فرسوده تر می شود !

به او نگاهی می اندازم ،

آینه می شکند ... !

تق ...

چشمانم برای همیشه خاموش می ماند ... !!!

----------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:42  توسط sara | 

در زمان های قدیم که هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند

ذکاوت گفت:"بیایید قایم باشگ بازی کنیم "

دیوانگی گفت :"من چشم میزارم" چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد . همه قبول کردند دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد ....

یک.....دو......سه.......

همه دنبال جایی بودند تا قایم شوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد

تنبلی همون جا ایستاد

خیانت داخل انبوهی اززباله رفت

اصالت میان ابر ها پر کشید

هوس به مرکز زمین راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت!

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت

حسادت هم داخل چاه آرزوها رفت

آرام آرام همه قایم شدند دیوانگی همچون می شمرد.

هفتاد و دو....هفتاد و سه......هفتاد و چهار.....

اما عشق هنور معطل بود و نمی دانست به کجا برود،تعجّب هم نداشت چون مخفی کردن عشق خیلی سخت است .

دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که....

عشق رفت داخل یک دسته گل رز سفید نشست

دیوانگی داد زد آمدم.....

همان اوّل کار تنبلی را دید چون اصلا هیچ تلاشی نکرده بود تا پنهان شود!

بعد هم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید.

اما از عشق خبری نبود دیوانگی خسته شد.

حسادت که حسودیش گل کرده بود آرام در گوش او گفت عشق در آن سوی گل های رز سفید پنهان شده است .

دیوانگی هم با هیجان زیاد یک شاخه از درخت کند و آن را داخل رز سفید فرو کرد صدای ناله ای بلند شد

عشق از میان شاخه ها بیرون آمد ، دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و خون از لا به لای انگشتانش به زمین میریخت.......

شاخه ی درخت چشمانش را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی تمام گفت:

"چگونه این کار را جبران کنم؟؟؟؟

عشق جواب داد مهم نیست دیگر کاری نمی توان کرد فقط از تو خواهش می کنم بعد از این دنبال من نباش.

بگذار لا همیشه به تنهایی به احساس تمام آدم های عاشق سر بزنم........
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:34  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM