تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمدو گفت من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟


او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديداما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كردو از سمت ديگري عبور كرد.


فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا بروتا به بهشت بروي.مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد.كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:46  توسط sara | 

ليلي ؛ نام ديگر آزادي

دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .

آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .

دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .

خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .

امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .

خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .

ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .

ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .

 

نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:39  توسط sara | 

من زندگی را دوست دارم

نه درقفس

عشق را دوست دارم

نه در هوس

وتو را دوست دارم

تااخریــــن نفس 
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:54  توسط sara | 

....مــــــــــــــــــادر تو را ستـــایش میکنم....

لطفا قبل از نظر دادن تمام متن را بخوانید

 

 

یک سبد گل یاس برای تقدیس وجود پاک مادر

یک سبد گل شقایق برای به یاد آوردن عشق بی نهایت مادر

یک سبد گل نرگس  برای ستایش ایثار مادر

یک سبد گل سرخ برای تقدیر صبرماد ر

 

مادرم :

گل یاس پر احساس من, شقایق من, گل همیشه عاشقم , ای که تو عشق و محبتی به سرخی گل سرخ داری

ای زیبای بی همتا ,

اگر در زندگی هیچ گاه هیچ کس انتظارم را نکشد این را می دانم و به خود می بالم که مقدس ترین موجود دنیا نه ماه انتظارم را کشیده است .

کسی که وجود پر از گذشتش به بزرگی تمام دریاها و آسمان هاست , کسی که بهشت زیر پایش است

مادر مهربانم , ای بهترینم آن گاه که دفتر عمرم را با انگشت های خاطرات ورق می زنم تو را می بینم و هر چه پیشتر می روم تو را بیشتر می بینم تا جایی که دیگر جز تو ونام تو چیز دیگری نیست .

هنگامی که فرشتگان در آسمان ها سر در گوش یکدیگر می گذارند و نغمه سوزان عشق سر می دهند         نمی توانند کلمه ای آسمانی تر از کلمه مادر بیابند .

 

مادر تو را ستایش می کنم

هر لحظه که بخواهی جانم را نثارت می کنم دوری از تو برایم همچون دوری ماهی کوچک و بی تحملی است   از دریایی  بی کران . رنج وغمی که حتی فکرش هم اشک در چشمان ماهی  کوچکت جمع می کند .

 

مادر تو را ستایش می کنم

تورا که خونت را در رگ های من جاری کردی و من خونخوار تو بودم و تو با تمام وجودت , بدون هیچ غم  و اندوهی خونخوار کوچک خود را در وجودت پرورش دادی

 

تو را که اسوه عشق ومحبتی . وقتی سخن عشق تو به فرزندت به میان می آید هر چه لیلی و مجنون , شیرین و فرهاد – وهر آنکه در داستان ها اسوه عشقند – به کنار می روند

چراکه اگر مادر نبود پس عشق را از که می آموختند  ؟؟

 

دستم را در دست پر مهرت که صدها بوسه نثارش میکنم گرفتی و راه رفتن را به من آموختی.

حرف حرف و کلمه کلمه با من هم زبان شدی تا با کلام پر مهر و عشقت آشنا شدم .

 

مادر تو را ستایش میکنم

به خاطر تمام اشکهایی که با قطره ی اشکی که بر صورتم می لغزید گونه های گلگونت را خیس می کرد

 

مادر تو را ستایش می کنم

برای تمام ایثارت که ذره ذره وجودت را برای تربیت من گذاشتی و از هیچ گذشتی دریغ نکردی

 

مادر تو را ستایش می کنم ,ستایش

 چرا که بعد از خدا بیشترین لیاقت ستایش شدن را داری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:19  توسط sara | 

دوستی

 

 

در دوستیتو او را برای خودت می خواهی و مهم نیست که او ترا دوست دارد یا نه.


در دوستی به خاطر او هر کاری می کنی که این دوستی واقعی است.

  
در دوستی واقعی اگر بدانید بودنتان باعث زحمت اوست، عقب می کشید.  


در دوستی واقعی دوست داشتن من مطرح است و صلاح دوست بهتر از همراهی اوست.

  
در دوستی لحظه ای بی یاد او نمی توانی باشی.


تو به او گل می دهی ولی او دستت را خونی می کند. تو خون را پاک می کنی که مبادا به

 

 لباس او بچکد و لباسش کثیف شود.


تو سپر بلای اویی و او پا روی تو می گذارد و تو از همان پا گذاشتن او لذت می بری.
 
اگر او بیمار شد تو نمی توانی بیمار نشوی.

 
دوست واقعی می خواهد تو بالا بروی حتی اگر او پایین باشد.


وقتی تو زخمی شدی او می گوید آخ.  اگرچه ممکن است فاصله ها بین شما باشد.


دوست واقعی دیوانة دوستش می شود. همه چیزش، وجودش، هستی اش او می شود.

پس باید برای پیدا کردن چنین دوستی تلاش کرد.


یا نباید دوست شد، یا با کسی دوست شد که واقعاً ارزش دوستی را داشته باشد.


نشانة دوست واقعی این است که برای شروع خدمتی به تو می کند و تو خیلی راحت از کنار

 

 آن می گذری و او دوباره تلاش می کند.
تو فکر می کنی او از خدمتش قصد و غرضی دارد.

 

 وقتی چند وقت گذشت می بینی هیچی نمی گوید.


به او بی محل باشی هم چیزی نمی گوید. او کمک کردن به شما را وظیفة خودش می داند.

کاری که دوست واقعی می کند، از خود گذشتگی، ایثار و ارزش است.


هرکسی دوست واقعی ما نخواهد بود. دوست واقعی چیزی نیست که راحت به دست آید.
><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
 
انسان
و انسان موجودي است كه در نهانخانة جانش، زيبايي و كمال و نور است.

 

از اين رو آنها را دوست دارد و مي جويد. انسان مخلوقي است كه خداوند او را


مُدرِك حقايق قرار داده تا مبدأ عالم را بشناسد و بداند كه موجِدش كيست و 


مرجعش كدام است. آري، انسان مصنوعي است كه هرگز با ديدن و حتي     

  
 شناختن چيزي اقناع نمي شود، بلكه چون و چرامي كند تا راز آن را كشف كند.


راز آفرينش جهان، رمز حيات خويش، در پي پاسخ براي سؤالات خويش : من كيستم؟


من چيستم؟ مبدأم كيست؟ غايتم كجاست؟

 

و به راستي، سخن درستي است. اينكه انسان شاگرد مدرسة دنيا و انبياء و اولياء


مدرسان آن و كتب سماوي و الهي آن چيزي است كه بايد تدريس و تدرّس شود

.
علم مطلق، آسايش مطلق، جمال مطلق، كمال مطلق، لذت مطلق،


جاودانگي ابدي و... خواسته هاي اوست كه هيچ يك در كويرآباد دنيا يافت نمي شود.


از اين روست كه او را مسافري از ملكوت به سوي آن مي دانند.

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""
خداوندا آرامشي عطا فرما، تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم،
 
و شهامتي، تا تغيير دهم آنچه را مي توانم،
 
و دانشي، تا بدانم تفاوت آن دو را.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:44  توسط sara | 

اقیانوس کجاست ؟

    ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از

 

 من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی

 

 را  که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،

 

ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس

 

 همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد :

 

 نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن

 

 اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.

 

همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق

 

 هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم.

 

 خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم

 

 کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از

 

زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه

 

 وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را

 

 به آن متصل کنید.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 20:42  توسط sara | 

آخرين زنگ دنيا كى مى خورد؟؟؟؟؟؟

آخرين زنگ

خدا مى داند آخرين زنگ دنيا كى مى خورد ولي آن روز كه آخرين زنگ دنيا خورد ديگر نه مى شود تقلب كرد نه دم كسى را ديد. آن روزفقط تويى و كارنامه ات و معدل نگاه و نيت و دست و زبانى كه عليه تو شهادت مى دهند.

و آن روزتازه مى فهمى كه دنيا با همه بزرگى اش از جلسه امتحان هم كوچكتر بود و مى بينى كه كنار هر لحظه ات فرشته هايى ممتحن بوده اند كه هرچه مى نوشتى مى نوشتند.

خدا كند آن روز كه آخرين زنگ دنيا مى خورد روى تخته سياه قيامت اسم تو را جزء خوب ها بنويسند خدا كند حواست بوده باشد و زنگ هاى تفريح آن قدر توى حياط نمانده باشى كه حيات يادت رفته باشد.

خدا كند دفتر زندگيت را جلد كرده باشي و بدانى كه دنيا چرك نويسى بيش نيست...............

خدا مى داند آخرين زنگ دنيا كى مى خورد آن وقت است كه مى فهمى زندگى عجب سؤال سختى بود سؤالى كه بيش از يك بار نمى توان به آن جواب داد..........

                  (((دلت میاد نظر ندی؟)))

                                                              

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:41  توسط sara | 

اين كار خداست..............

آيا تاكنون برايتان اتفاق افتاده است كه در جايي نشسته باشيد و ناگهان احساس كنيد دلتان مي خواهد براي كسي كه دوستش داريد كاري انجام دهيد ؟

اين كار خداست كه از طريق نداي قلبيتان با شما صحبت كرده است .

آيا تاكنون از فرط تنهايي احساس كرده ايد كه به كسي نياز داريد تا با او صحبت كنيد ؟

اين كار خداست كه مي خواهد با او حرف بزنيد .

آيا پيش آمده , در فكر كسي باشيد كه مدتها او را نديده ايد و ناگهان تلفن و يا پيغامي از او دريافت كنيد ؟

اين كار خداست نه يك اتفاق و يا يك تصادف .

آيا تاكنون چيزي را به دست آورده ايد كه در خواستش را نكرده باشيد. مثل پيدا كردن پولي در جايي از منزل و يا دريافت حواله خريد چيزي و.......

اين كار خداست كه از نياز هاي شما با خبر است .

آيا هرگز در موقعيتي قرار گرفته ايد كه ندانيد چگونه آنرا به نحو احسن طي كنيد و بعد به جايي برسيد كه همه چيز به خوبي و خوشي به پايان رسيده باشد ؟

اين كار خداست كه شما را هدايت كرده است .

آيا مي پنداريد كه اين متن را به طور اتفاقي مي خوانيد ؟

اين كار خداست .


                                  عشق اگر هست , چه باك

                                       كه جهان خاك شود

                              يا كه از جنگل جز ناله نيايد پژواک

                                                                                           (ویلیام موریس)

                                                      

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:26  توسط sara | 

اين كار خداست..............

آيا تاكنون برايتان اتفاق افتاده است كه در جايي نشسته باشيد و ناگهان احساس كنيد دلتان مي خواهد براي كسي كه دوستش داريد كاري انجام دهيد ؟

اين كار خداست كه از طريق نداي قلبيتان با شما صحبت كرده است .

آيا تاكنون از فرط تنهايي احساس كرده ايد كه به كسي نياز داريد تا با او صحبت كنيد ؟

اين كار خداست كه مي خواهد با او حرف بزنيد .

آيا پيش آمده , در فكر كسي باشيد كه مدتها او را نديده ايد و ناگهان تلفن و يا پيغامي از او دريافت كنيد ؟

اين كار خداست نه يك اتفاق و يا يك تصادف .

آيا تاكنون چيزي را به دست آورده ايد كه در خواستش را نكرده باشيد. مثل پيدا كردن پولي در جايي از منزل و يا دريافت حواله خريد چيزي و.......

اين كار خداست كه از نياز هاي شما با خبر است .

آيا هرگز در موقعيتي قرار گرفته ايد كه ندانيد چگونه آنرا به نحو احسن طي كنيد و بعد به جايي برسيد كه همه چيز به خوبي و خوشي به پايان رسيده باشد ؟

اين كار خداست كه شما را هدايت كرده است .

آيا مي پنداريد كه اين متن را به طور اتفاقي مي خوانيد ؟

اين كار خداست .


                                  عشق اگر هست , چه باك

                                       كه جهان خاك شود

                              يا كه از جنگل جز ناله نيايد پژواک

                                                                                           (ویلیام موریس)

                                                      

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:23  توسط sara | 

          وصيت عشق

                                               

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

نويسنده : مهدي لقماني

                              نظر فراموش نشه                                            

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:20  توسط sara | 

وحشي ترين ...آيا شنيدن ِ اين ترانه را تاب مي آوريد؟

بگين وحشي ترين حيوون كدومه؟ جواب ِ اين سوال ُ كي مي دونه؟
بگين گـُرگه؟ يا شير ِ؟ يا پلنگه؟ يا ببري كه حريص ِ بوي خون؟
ولي من اين سوال ِ بي جواب ُ مي پرسم از يه موش ِ آزمايشگاه!
نگاهم مي كنه، هيچي نمي گه، جوابش خيلي كوتاهه، مث ِ آه!
تو رگ هاش جاي خون ويروسه چون كه ما آدم ها نبايد زود بميريم!
بايد درمون ِ دردا ر ُ بفهميم، واسه اين كار مُجازيم جون بگيريم!
مي پرسم از يه اسب ِ پير ِ ابلق، كه عمري ر ُ به گاري بسته بوده!
جوابش خيلي تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ي شلاق كبوده!
يه فيل ِ گنده تو ميدون ِ سيركه، كه مي رقصه با سوت ِ رام كننده!
ازش مي پرسم اما مي گه: ول كن! برو بابا! دل ِ خوش سيري چند؟

براي كشفِ اون حيوون ِ وحشي، كجاي دنيا ر ُ بايد بگردم؟
سوالم ساده س اما بي جوابه، جوابش ر‌ُ چرا پيدا نكردم؟

مي رم پيش ِ گوزني كه سر ِ اون آويزونه به ديوار ِ يه تالار!
مي گم وحشي ترين حيوون كدومه؟ سكوتش رو سر ِ من شه آوار!
يه روباه طلايي ر ُ مي بينم، ولي اصلاً جوابم ر ُ نمي ده!
آخه اون خيلي وقته پالتو پوسته، ديگه مرده! به آرامش رسيده!
تموم ِ عمرش ُ در رفته بوده، از آدم، از سگُ دامُ گلوله!
حالا پالتو شده، پايين ِ پالتو، هنوزم جاي تير ِ يه دولوله!
سوال ُ از قناري ها مي پرسم، قناري ها جوابش رُ مي دونن!
جواب ُ از صداشون مي شه فهميد، مث ِ زندونيا آواز مي خونن!
مي رَم تا باغ وحش، اون جا كه شيرا، دارن از بي غذايي نفله مي شن؟
سوالم ر ُ نگفته پس مي گيرم، جواب ِ اين سوالم مي شه روشن!

ديگه دنبال ِ اون حيوون نگردين، من اون ُ توي آينه پيدا كردم!
شماها ر ُ نمي دونم ولي من حالا دارم پِي ِ آدم مي گردم!●

از سروده های یغما گلروئی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:14  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM