تبليغاتX
بانوی فصل سرما
به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم.....

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 23:32  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 17:52  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 17:42  توسط sara | 
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 18:52  توسط sara | 

رفتي و بي تو دلم پر درده

پاييز قلبم ساكت و سرده

دل كه ميگفتم محرم بامن

كاشكي ميديدي بي تو چه كرده

اي كه به شبهام صبح سفيدي بي تو كويري بي شامم من

اي كه به رنجام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من

با تو به غم سنگ صبورم  

بي تو شكسته تاج غرورم

با تو يه چشمه چشمه اي روشن

بي تو يه جادم كه سوت و كورم

اي كه به شبهام صبح سفيدي بي تو كويري بي شامم من

اي كه به رنجام رنگ اميدي بي تو اسيري در دامم من

چشمه اشكم بي تو سرابه              اينم  يکی از اهنگهای  مرجان  تقديم  به star

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 17:35  توسط sara | 
الهی عاشقان را غم مده اگر هم می دهی کم نده

http://www.sharemation.com/sara1369/vvv.jpg?uniq=gyh20f

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 6:20  توسط sara | 
سلام همگی ببخشید که دیر به دیر آپ دیت می شم راستش این کنکور لعنتی امونمو بریده بچه ها خاهشن برام دعا کنید راستی یه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا شما عکسهایی که گذاشتم توی وبلاگو دارید یا نه؟ اگه دارید یه چیزی بگید تا دلم خوش باشه

خوب الان یه ربع به ۶ صبحه باید برم سر درس وتاب امید وارم شاد باشید فعلا بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 5:48  توسط sara | 

 

در یکی از روستاهای ایتالیا پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان

 زشتش خیلی ناراحت می کرد. 

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با

 حرفهایت ناراحت کردی یکی از این میخها را به دیوار طویله بکوب.

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید .پدر از او  خواست تا سعی کند

 تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد کم کند .پسرک تلاشش را کرد و تعداد

 میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد .

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش

 معذرت خواهی کند یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.

روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد وبا شادی گفت:بابا امروز

 تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند پدر نگاهی به دیوار

 انداخت  گفت آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار

 نگاه کن دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست .وقتی تو عصبانی می

 شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی آن حرفها هم چنین آثاری بر

 انسانها می گذارند .اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجا د شذه را خوب  نمي كند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 20:46  توسط sara | 

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

اونا كه مي ان به اين بهونه ها ، كه اومدن

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:15  توسط sara | 
سلام همگی بچه ها

بچه ها امشب حالم گرفته ... دلم هوای دختر داییمو کرده ملیکا جون........دیشب خوابشو دیدم ........ خیلی ناز شده بود

ملیکا جون عزیزم سلام . می دونم همه ی حرفامو می شنوی پس خوب گوش کن . دیشب بهم گفتی که ممکن بابا منو

فراموش کرده .بهت می گم عزیز با اینکه  از میان ما رفتی و چه زیبا رفتی ولی بدون همیشه توی دل من و بقیه جا داری .

دیشب با اون دستای قشنگت صورتمو نوازش کردی و گفتی سارا بیا بازی کنیم و با هم رفتیم متکا بازی کردیم همون بازی

که خیلی دوست داری.بعد متکا پاره شد و هر چی پر توش بود  روی سرمون ریخت بعد تو دوباره به من گفتی یعنی هنوز

بابایی منو دوست داره؟ مخصوصا حالا که  ۲ تا بچه هم داره .

عزیزکم  بهت اطمینان می دم که دوستت داره   .... حتی امروز هم که شهاب الدین و دنیا هستن  باور کن  حاضرم قسم

بخورم.

بچه ها من یعنی من و تمام خانواده  ملیکای عزیز رو در سن ۸ سالگی از دست دادیم متاسفانه اون گل پرپر شده بیماری

تالاسمی داشت و هنگام بازی با بچه ها سرش به پایه ی مبل خورد و خون ریزی مغزی کرد و بعد از چند روز دست طبیعت

گل عمرشو چید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 23:23  توسط sara | 

 

...ومرا دار زدند،پشت ديواري بلند

     زير يك سقف سياه

     روي سطح يك سنگ

     و به من خنديدند....!

     بي صدا فرياد زدم:

 

                  «عاشقم، جرمم چيست؟»

 

     و طنابي ديگر حلقه شد بر دستم!

     و زبانم بستند

             

                  كه نگويم « عشق » چيست؟

      

 

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:29  توسط sara | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:36  توسط sara | 

ـ عزیزم منو دوست داری؟ !.......................

ـ ......................

این سوالی که همه ی جوونا از هم می کنند .حالا آیا واقعا دارن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 9:40  توسط sara | 
خبر قطع اینترنت ایران جدی است پنجشنبه 3 آذر 1384

آفتاب- لیلا باران چشمه: خطر قطع اینترنت ایران بوسیله امریکا یک خطر جدی است و اگر امریکا این کار را انجام دهد، در عرض یک روز مخابرات ایران دچار مشکلات جدی خواهد شد و کلیه سیستم‌های مخابراتی، سرویس VOIP، سرویس تلفن همراه و سرویس اینترنتی دانشگاهها و مراکز آموزشی، اطلاعات فرودگاه از کار می‌افتد.
خسرو مترجمی، مدیر شبکه آموزشی ITC، در امریکا در گفتگوی اختصاصی با خبرنگار آفتاب، ضمن بیان این مطلب افزود: کاری که امریکا می‌خواهد انجام دهد، از یک بمب اتم مخرب‌تر است و هیچ خرجی برای امریکا ندارد.
به گفته وی، از نظر امریکا اینترنت متعلق به وزارت دفاع امریکا است و امریکا پلیس اینترنت است و تشخیص داده که ایران شایستگی ندارد، بنابراین اینترنت ایران را قطع می‌کند.

مترجمی که خود مدیر یک شبکه آموزشی فارسی زبان IT در امریکا است با اشاه به اجلاس WSIS که در تونس برگزار شد، تصریح کرد:
در اجلاس تونس بیشتر بحث بر سر تبعیض حاکمیت اینترنت بود و اینکه تنها یک کشور نباید رهبریت اینترنت را داشته باشد، بلکه این حاکمیت و رهبری باید از طریق یک شورا بر شبکه اینترنت اعمال شود، اما هیچ توجهی به مساله مهم احتمال جدی قطع اینترنت ایران از طرف امریکا نشد. وی خاطرنشان کرد: ما باید هرچه زودتر افکار عمومی مردم امریکا را نسبت به تصمیم دولت امریکا روشن کنیم به دلیل اینکه مردم امریکا حق آموزش را برای کلیه مردم جهان الزامی می‌دانند و شبکه اینترنت نیز یک شبکه آموزشی است و باید نظرشان را درباره عمل کشورشان مبنی بر قطع اینترنت ایران و محروم کردن میلیونها جوان ایرانی از حق آموزش، فقط به دلایل سیاسی جویا شویم.
مترجمی تصریح کرد: ما باید همین حالا به فکر باشیم و از این اقدام جلوگیری کنیم، این اتفاق یک فاجعه ملی است و هیچ حرکتی نمی تواند در چنین زمان کوتاهی و ظرف فقط یک روز چنین لطمه‌ای را به ایران وارد کند.

منبع: این روزها

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 9:34  توسط sara | 

ميگي عاشقي

ميگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون مياد چترتو باز ميکنی
ميگی عاشق برفی ولی از يه گوله برف می ترسی
ميگی عاشق پرنده ای ولی اونو تو قفس زندانی می کنی
ميگی عاشق گلهايی ولی اونارو از شاخه میکنی
چطور انتظار داری باورت کنم وقت ميگی دوستت دارم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:24  توسط sara | 
عزیزان ممنون که به کلبه ی حقیر من سر زدید  راستی سعید جان من شما رو نمی شناسم که بخوام دوستتون داشته باشم  البته من همه آدما رو دوست دارم   راستی داداشی محمد ممنون که به من هم ریز نگاهی کردی  قربون همه فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 20:23  توسط sara | 

كاش.............................

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازيگوش

كه او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را سخت بفشارد

كه دائم بشكند اين سكوت مرگبارم را.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 14:21  توسط sara | 
سلام جلال جان می دونم که سرت شولوغه ولی منو فراموش نکن..............{جدی نگیر}
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:4  توسط sara | 
بچه ها من این عکسو خیلی دوست دارم چون منو یاد یکی از عزیز ترین کسم می اندازه .براش و برام دعا کنید.  ممنون.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:32  توسط sara | 

Emam jafar {a} says:

 

He  who know God   fears Him   and he who fears God    turn his back to world.

 

اما جعفر صادق مي فرمايد:

 

هر كس خدا راشناسد خدا ترس گردد و هر كس خدا رس گردد دل از اين دنيا بر كند.

آن كس كه خداشناس وحق جو باشد                                                   

از غير خدا چه باك در او باشد

بردارد از اين جهان به آساني دل                                                        

چون خوف الهيش فرا رو باشد

 

 

 

شهادت امام جعفر صادق [ع] را به تمامي شما عزيزان تسليت عرض مي كنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 21:22  توسط sara | 

گناه  من این نبود

که تنها لبهای عکس تو را

در یک شب خیلی تاریک

بوسیدم.

 

گناه من

این نبود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:47  توسط sara | 

 

يادم مي ايد پسري کوچک بودي

آن زمان که در باغ با هم مي دويديم

بازي مي کرديم

و عشق ميانمان يک عروسک بود و يک تفنگ آبي

گه گاه با تفنگت قلب عروسکم را نشانه مي رفتي

و از من مي خواستي بجاي عروسک بميرم

و من ميمردم

همه چيز به همين سادگي بود

يادت مي ايد توي بالکن خونتون خوابيده بوديم و ستاره ها رو ميشمرديم

تو به من گفتي نگاه کن اوون ستاره کوچيکه مال تو

و اوون يکي که بزرگتره مال من

و من چه قانع بودم آن روز

همه چيز در دستان تو بود با اينکه کودک بودم اما مطيعت بودم

و تو ساده ،دل من را بدست آوردي

تو را دوست داشتم چون از من قوي تر بودي

و من تکيه گاهي داشتم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:33  توسط sara | 

حس هوس انگيز گناه !

پيراهنم
سه تار شد
دستان تو بر او نواخت
اندام من
زير انگشتان تو
به حس هوس انگيز گناه رسيد
تکه تکه
تار تار
می نواختی
و ملودی زيبای تن من
عريانی بخت خداوندی می شد
من در هوس آغوشت
هر چه صدا داشتم به گوشت
 نواختم .

 حكايت مردي كه نه مي گفت

بود در كشور افسانه كسي
 شهره در نه گفتن
نام مي خواهي ؟ نه
 كام مي جويي ؟ نه
تو نمي هواهي يك تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمي خواهي از سيم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را مي داني ؟ نه
خط ما مي خواني آيا ؟ نه
نه ‚به هر بانگ كه بر پا مي شد
نه ‚به هر سر كه فرو مي آمد
نه ‚به هر جام كه بالا مي رفت
نه ‚به هر نكته كه تحسين مي شد
نه ‚به هر سكه كه رايج مي گشت
روزي آيينه به دستش دادند
 مي شناسي او را ؟
آه آري خود اوست
مي شناسم او را
 گفته شد ديوانه است
سنگسارش كردند 

 

 

 

علت ديوانگي

پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد : مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدربزرگ برادر تني خود شده بودم
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادربزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پرسم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:31  توسط sara | 
چند سطري از حرفهاي اوشو:

1
. هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.

2. اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.

3. تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

4. در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

5. عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

6. زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

7. هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.

8. هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.

9. عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را ذوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.

10. هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:28  توسط sara | 

نوشته هاي يك كودك نفهم  

نام و نام خانوادگي : كاظم تبريزي؛ كلاس: دبستان

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زيرچرخ تريلي رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب(شراب) و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:27  توسط sara | 

چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
 كه شب ها راه پيموده
همه شب تا سحر بيدار بوده
 تاك ها را آب داده
 پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
 شما هم اي خريداران شعر من
 اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
 شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
 مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
 چنين آسان منوشيدش

 شعر انگور از :نادر نادرپور


 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:25  توسط sara | 
ٌاِ  كوچولو با خاك بازي نكن!!!!!!!!!!..........
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:22  توسط sara | 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 20:13  توسط sara | 

اگر احساس خودکشی به تو دست داده و تصور می‌کنی در همين لحظه بايد خودت را بکشی برای چند لحظه دست نگه‌دار و تا پايان اين مطلب صبر کن. مطمئن باش خواندن اين مطلب حداکثر ۵ دقيقه از وقتت را خواهد گرفت. برای خودکشی دير نخواهد شد، فراموش نکن که اگر بميری پشيمانی سودی ندارد و نمیتوانی به زندگی برگردی!

 

 

 

 

اگر احساس خودکشی به تو دست داده و تصور می‌کنی در همين لحظه بايد خودت را بکشی برای چند لحظه دست نگه‌دار و تا پايان اين مطلب صبر کن. مطمئن باش خواندن اين مطلب حداکثر ۵ دقيقه از وقتت را خواهد گرفت. برای خودکشی دير نخواهد شد، فراموش نکن که اگر بميری پشيمانی سودی ندارد و نمیتوانی به زندگی برگردی! من قصد ندارم در مورد موضوعی غير از حال و روز تو صحبت کنم. من نه مددکار اجتماعی هستم و نه يک روانکاو فقط کسی هستم که می‌توانم در اين لحظات چند دقيقه‌ای با تو باشم و نکاتی را با تو در ميان بگذارم.

من نمی‌دانم تو چه کسی هستی يا چرا اين صفحه را می‌خوانی. فقط می‌دانم برای لحظاتی مشغول مطالعه اين صفحه هستی و اين خيلی خوب است. تصور می‌کنم چون مشکل يا مشکلاتی برایت پيش آمده قصد داری به زندگی‌ت خاتمه دهی و به همين خاطر اينجا هستی. اگر ممکن بود ترجيح می‌دادم در اين لحظات با تو باشم تا کنار شما بنشينم و به صورت رو در رو صحبت کنيم. اما از آنجايی که اين امکان وجود ندارد مجبورم طور ديگری عمل کنم و حرف‌هايم را برايت بنويسم.

من اشخاص زيادی را می‌شناسم که قصد داشته‌اند خودشان را بکشند بنابراين تصور می‌کنم تا حدی با احساست آشنا باشم و بتوانم در اين زمينه نظرات کوتاهی را با تو در ميان بگذام. می‌دانم که احتمالا حال و حوصله خواندن يک کتاب بلند را نداری، بنابراين کوتاه خواهم نوشت.

در اين پنج دقيقه‌ای که با هم هستيم مايلم پنج نکته را با تو در ميان بگذارم. مطمئن باش قصد ندارم با تو به‌خاطر اينکه قصد داری خودت را بکشی بحث کنم.

خب! هنوز داری اين مطلب را می‌خوانی و اين خيلی خوب است! از تو می‌خواهم تا پايان مطلب همچنان با من باشی. اميدوارم اين همراهی اين معنی را بدهد که تو حداقل به اندازه يک ذره در کار خودت نامطمئن هستی و در جايی در اعماق وجودت در مورد اينکه آيا واقعا به زندگی‌ات پايان خواهی داد يا نه ترديد داری.
انسان‌ها اغلب اين احساس را دارند. حتی در سياه‌ترين حالات و بالاترين حد نا اميدی درجه‌ای از شک و ترديد وجود دارد. نامطمئن بودن در مورد مرگ عادی و طبيعی است. اين واقعيت که هنوز زنده‌هستی به اين معنی است که هنوز در مورد زندگی نامطمئن هستی.
اين عدم اطمينان به اين معنی است که در همان زمان که بخشی از وجودت خواهان مرگ است، بخش ديگری از وجودت هنوز تمايل به ادامه زندگی‌ دارد.
بسيار خب، بخاطر همين ترديدی که در وجودت است از اين به بعد کمی با دقت بيشتری به من توجه کن.

با اين جمله شروع می‌کنيم:


« خودکشی انتخاب نمی‌شود،
بلکه وقتی دردها و رنج‌ها از توان انسان برای مقابله با آنها بيشتر شوند اتفاق می‌افتد.»

تو بخاطر اينکه احساس خودکشی می‌کنی انسان بد يا ديوانه‌ يا ضعيفی نيستی. اين احساس تو حتی به اين معنی نيست که واقعا قصد داری خودت را بکشی. احساس تو فقط به اين معنی‌ست که در حال حاضر مشکلات و درد و رنج‌هايت به اندازه‌ای است که تصور می‌کنی نمی‌توانی حريف آنها شوی.
اگر همين الان من شروع کنم بر روی شانه‌های يک شخص به تدريج بار اضافه کنم مطمئنا وقتی وزن بار به مقدار معينی برسد شخص از پا در خواهد آمد. برای مقابله و استقامت تنها خواستن و نيروي اراده کافی نيست.
مشکلات و ناکامی‌های ‌متفاوتی وجود دارند که هر کدام می‌توانند به خودکشی منجر شوند. آستانه تحمل‌پذيری افراد در برابر مشکلات متفاوت است و ممکن است چيزی برای تو قابل تحمل باشد و برای من يا ديگری تحمل‌پذير نباشد. چيزی که مشکلات را تحمل پذير می‌کند بستگی به خودت دارد و اين‌که چه منابع و توانايی‌هايی برای غلبه بر مشکلات در اختيار داری.
اشخاص ظرفيت‌های متفاوتی در مقابله و استقامت در برابر مشکلات دارند. وقتی درد و رنج بر ظرفيت و توان شخص غلبه می‌کند حس خودکشی نتيجه می‌شود.
حس خودکشی نه صحيح است و نه غلط، نه نشانه نقصان شخصيت است و نه نشانه با شخصيت بودن، بلکه از لحاظ اخلاقی مسئله‌ای خنثی است.
خودکشی به عبارت ساده عبارت است از ناهماهنگی بين مقدار مشکلات و دردها در برابر توان و ظرفيت انسان برای مقابله با آنها. حالا اگر يکی از اين دو مورد را انجام دهی به راحتی‌ می‌توانی حس خودکشی خود را پشت سر بگذاری و از اين حال بيرون بيايی.
۱. راهی برای کاهش درد و رنج پيدا کن.
۲. راهی برای افزايش توان‌ت برای غلبه بر مشکل پيدا کن.

حالا می‌خواهم ۵ نکته را هم با تو در ميان بگذارم تا کمی در مورد آنها فکر کنی:


۱. بايد بدانی که اين حس خودکشی توام با شک و ترديد فقط در تو وجود ندارد و خيلی از مردم با تو در اين حس مشترک هستند. حتی کساني که از لحاظ درجه نااميدی از تو به مراتب وضعيت بدتری دارند شک در بخشی از وجودشان قرار دارد. هر حس خودکشی به خودکشی منجر نمی‌شود و به لحاظ آماری شانس بالايی برای زنده ماندن داری.

۲. به خودت کمی فرصت بده. به خودت بگو قبل از اينکه کاری انجام دهم ۲۴ ساعت صبر می‌کنم، يا شايد هم يک هفته. يک فرصت زمانی برای خودت در نظر بگير و حداقل تا آن‌زمان خودکشی را عقب بينداز.
فراموش نکن که احساس کردن و عمل کردن دو مقوله متفاوت هستند. اگر احساس می‌کنی بايد خودت را بکشی به اين معنی نيست که بايد در همين لحظه خودت را بکشی. پس عجله نکن و کمی صبر کن.

۳. مردم اغلب به اين دليل خودکشی می‌کنند که از دردها و رنج‌هايشان کم شود و به آسايش خاطر برسند. فراموش نکن آسايش يک احساس است و تو برای درک اين احساس بايد زنده باشی! اگر بميری آسايشی را که به دنبالش بودی احساس نخواهی کرد.

۴. ممکن است بعضی افراد نسبت به احساس خودکشی‌ت واکنش بدی نشان بدهند. آنها علی‌رغم نيت‌شان با گفتن حرف‌های بی‌حساب و انجام دادن کارهای غير مسئولانه به دردهای تو خواهند افزود و اين فقط به اين خاطر است که آنها ترسيده‌اند و ناراحت هستند. بايد بدانی که واکش آنها بخاطر ترس‌شان است نه به‌خاطر تو.

اما آن بيرون کسانی هستند که در اين لحظات ناگوار می‌توانند با تو باشند. کسانی که نمی‌خواهند در مورد تو قضاوت کنند، با تو بحث کنند يا تو را به بيمارستان بفرستند. آنها به تو کمک خواهند کرد چون نگران احوال‌ت هستند. يکی از آنها را پيدا کن.

بنابراين از ۲۴ ساعت يا يک هفته وقتی که کنار گذاشته‌ای استفاده کن و برای يک نفر تعريف کن که چه بر تو گذشته است. خيلی طبيعی است که تو از کسی کمک بگيريد. موارد زير را امتحان کن:

- اگر در خارج از کشور زندگی می‌کنی احتمالا مراکزی وجود دارند که به همين منظور به‌وجود آمده‌اند. اين مراکز به‌کسانی که احساس خودکشی دارند به‌صورت تلفنی مشاوره می‌دهند و با آنها گفتگو می‌کنند. در هر کشوری که هستی با مراجعه به دفتر تلفن می‌توانی تلفن مورد نظر را پيدا کنی. البته اگر در ايران هستی دنبال چنين تلفنی نگرد و به سراغ گزينه‌های ديگر برو!

- با يک روان‌کاو تماس بگير يا به متخصصينی که در اين زمنيه می‌توانند به تو کمک کنند مراجعه کن. فراموش نکن که آنها در زمينه دارای تحصلات و تجربه هستند و حتما می‌توانند به شما کمک کنند.

- يک دوست مورد اعتماد که تصور می‌کنی می‌تواند به تو کمک کند و فقط بيهوده نصيحتت نمی‌کند در نظر بگير و با او صحبت کن.

- اگر اعتقادات مذهبی قوی داری مراجعه به اماکن مذهبی و گفتگو با يک روحانی يا شخص مذهبی که مورد قبولت است می‌تواند به تو کمک کند.


۵. به وجود آمدن حس خودکشی مانند زخمی است که به‌ جای بدن روح را می‌خراشد. پس از فروکش کردن اين حس بايد تا مدتی بيشتر هوای خودت را داشته باشی. راه‌های زيادی وجود دارد که با کمک آنها می‌توانی به خودت کمک کنی. در اينترنت کمی در اين‌مورد جستجو کن.

دقايقی گذشته است و تو هنوز همراه من هستی، به همين خاطر من واقعا خوشحال هستم. هر چقدر که بتوانی اين حس را از خودت دور کنی شايسته و سزاوار جايزه هستی. برای خودت يک جايزه در نظر بگير! اين توان و انگيزه‌ات را بيشتر خواهد کرد.
بخاطر بياور که ايده و هدف اصلی اين است که مطمئن شوی توان تو از توان مشکلاتت بيشتر است. پس هر چقدر که می‌توانی بر توان و استقامتت اضافه کن تا زمانی که مقدار آن از مشکلاتت بيشتر شود.


بسيار خب! خواندن کافی‌است. حالا نوبت تو است. يک نفر را پيدا کن که به حرف‌هايت گوش کند و برای او تعريف کن چگونه به اين حس رسيده‌ای. با اين کار يک درجه از درد و رنجت کاسته می‌شود.
خوشبختانه اولين نفری که انتخاب می‌کنی آخرين نفر نخواهد بود. آن بيرون افراد زيادی هستند که واقعا می‌خواهند به صحبت‌هایت گوش کنند. بجنب ديگر، يک نگاه به اطرافت بنداز و يک نفر را انتخاب کن و تماس بگير.

منبع"http://www.7sang.com

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 19:57  توسط sara | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
واین منم

زنی تنها

درآستانه ی فصلی سرد
خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

.....

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ......
-------------------------------------------------------
زاده ی زمستانم.....
زاده ی ناله ی برف هایش........
زاده ی نفس های غمگینش...

زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........

آری...........
دختر زمستانم........
و همنفس آه های سرد و کلافه اش!

دختر اسفندم..........
و همسفر غروب های سرد و خاموشش ....


اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم.........

با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید..........

پیوندهای روزانه
نمایش
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
پیوندها
شهریار عزیز
ساراجون(صلیب بر دوش)
موزیک های باحال داداش جهان
اینم وبلاگ داداش سیاوش
خوشکله
تولدت مبارک
اینم وبلاگ داداش کامران
سایکو
آدرس چت روم روزی
....
tabire khab
خودشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM