![]() |
![]() |
|
| به نام او که وجودم زوجودش بوجود آمد.من دختری از پایان فصل سرما هستم..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:20 توسط sara |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:6 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:15 توسط sara |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:10 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:5 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:0 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:57 توسط sara |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:33 توسط sara |
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:31 توسط sara |
|
![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 13:33 توسط sara |
|
|
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی
که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست» سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم» سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید» سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت.. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...» شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...امروز دیگر تو رای دادی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 14:20 توسط sara |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:52 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:17 توسط sara |
|
|
راز این گفته فقط باد صبا می داند
دارمت دوست به قدری که خدا می داند
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:14 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 23:7 توسط sara |
|
|
قلب من اروم نداره میخواد امشب بنویسه حال من خیلی عجیبه چشمای من خیسه خیسه دارم از تو می نویسم طاقت دوری ندارم غزلی می خوام بسازم اما واژه کم میارم
توی هق هق دقایق من به سادگی شکستم تک تک ثانیه هارو من به انتظار نشستم
اگه قلبم توی اغماس اگه من تو انتظارم واسه اینه توی قلبم هیچکس و جز تو ندارم دارم از تو می نویسم امشب عکست روبه رومه خودکارم خوابش گرفته دیگه جوهرش تمومه
توی هق هق دقایق من به سادگی شکستم تک تک ثانیه هارو من به انتظار نشستم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:13 توسط sara |
|
|
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:57 توسط sara |
|
|
با هم بيايم دعا كنيم خدامون و صدا كنيم
كه آسمون بباره فراووني بياره ازش بخوايم برامون سنگ تموم بذاره راههاي بسته باز شه هيچكي غريب نباشه صورت و شكل هيچكس مردم فريب نباشه شفا بده مريض و خط بزنه ستيز و رو هيچ ديوار و بومي نخونه جغده شومي دعا كنيم رها شن اونا كه توي بندن از بس نباشه نا اهل زندونا رو ببندند خودش مي دونه داره هركسي آرزويي اين باشه آرزومون نريزه آبرويي سياه و سفيد يكرنگ بشه زشتي هامون قشنگ بشه كويرا آباد بشن اسيرا آزاد بشن خودش مي دونه داره هركسي آرزويي اين باشه آرزومون نريزه آبرويي --------------------------------------- دیشب خواب دیدم هم قدم با هم - هم شانه - دشت گلی را شکوفا کردیم دشت لاله - لاله های واژگون - صبح به یاد رویایی که بر ما گذشت پشت چشمی نازک می کنم ٬ شاید دلت را ببرد ... اما انگار ... دلت می شکند |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:46 توسط sara |
|
وقتی لبخندمی زنی یعنی خسته ای وقتی سکوت می کنی یعنی حرفهای زیادی برای گفتن داری وقتی می روی یعنی جایی برای نماندن وقتی می آیی راهی برای رفتن ولی این روزهاباآنکه خسته ای نمی خندی ودرتمامی سکوتت حرفی برای گفتن باآنکه اینجایی انگارکه سالهاست رفته ای....
سلام دوستان عزیز.از اینکه نگران حال من شدید تشکر می کنم.من خوبم.عشقمم خوبه.اگه هم نیومدم حوصله ی نوشتن نداشتم. |
||
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:22 توسط sara |
|
|
این شعر یکی از آهنگهای آلبوم جدید سیاوش قمیشی هستش........به جرات میتونم بگم بعد عمری پرسه زدن تو ترانه های معاصر و شعرهای ماندگار قدیمی یه بار دیگه تحت تاثیر یک شعر قرار گرفتم.....البته هماهنگی و ریتم زیبای آهنگ که از شاخصه های کارهای آقای قمیش است در این امر موثر بودند ولی به طور کلی شعر هم شعر گیرایی بود خداجون ! متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دوزدن واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی ؟ خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی ؟ خداجون ! ممنون از اینکه دوتا دست دادی به ما تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم خداجون ! مرسی از این دلی که تو سینه مونه می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی ؟ -------------------------------------------------------- تنها چیزی که راجع به این شعر میتونم بگم اینه که به نظر من هدف شاعر از گفتن این شعر فقط معنی عام و چیزی که از جملات برمی آید نیست،گویی شاعر به دنبال نکوهش و سرزنش خود انسان است و با تشکر از خدا به خاطر نعمتهایش خود را سرزنش میکند این شعر زیبا کار آقای یغما گلرویی میباشد و در ضمن شعر جنگل بی ریشه و تو بارون که رفتی هم بسیار زیباست..... خوشحال میشم اگه نظرتوتون راجع به شعر خداجون در قسمت نظرات بنویسید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 18:35 توسط sara |
|
|
شعر براي تولد
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک فقط مي خوان بهت بگن :. . . . . تولدت مبارک ***********************************
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:10 توسط sara |
|
|
به تولدت فکر میکنم
به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود جهان با تو آغاز شد بالیدی در دشتهای که روشنی نداشت در افکار گنگ مادرت در خانه ای که پدر مثله گشته بود بلوغ با تو مهربان نبود سایه ها وسیع نبودند اندام ترا بپوشانند گاه دست هایت زیر آفتاب سرخ می شدند گاه فاجعه ای سرد ترا فتح می نمود ولی تو هرسال متولد می شدی و ثانیه های مبارکی به تبریک تولدت می آمدند تلخ زیستی با عاطفه ای ژرف با افکار گنگی که وارثش بودی تو نخستین انسان بودی در سرزمینی زندگی کردی که هیچ انسان دیگری جرات زندگی نداشت با اندک جایی برای یکی شدن تولدت برای همیشه مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:6 توسط sara |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:0 توسط sara |
|
|
مهربانم، ای خوب ! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو، تک و تنها به تو می اندیشد و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است.... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست؛ زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد.. مهربانم، ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... ،… |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:20 توسط sara |
|
|
تا حالا به اين فكر كردي كه چقدر دوست دارم ؟ به اين فكر كردي كه هيچ وقت نمي خوام تو رو از دست بدم ؟ به اين فكر كردي كه هميشه در هراس اينم كه يه روز ، روز جدايي مي رسه ؟ اما نه !!! ميخوام از زمان با هم بودن استفاده كنم . تا هستي سعي كنم بهترين خاطرات رو با تو داشته باشم. خاطراتي شيرين براي آينده اي تلخ . و من هر روز با صداي تو ، با خنده هاي تو ، خاطره اي شيرين به دفتر خاطرات ذهنم اضافه مي كنم براي آينده اي كه نمي دونم چي مي شه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:18 توسط sara |
|
|
كاش ميدانستي دل من با تو به معراج خدا خواهد رفت دل من با تو فقط ميماند چشمهايم ز شكوفايي عشق تو فقط ميخواند كاش ميدانستي عشق من معجزه نيست عشق من رنگ حقيقت دارد اشكهايم به تمناي نگاه تو فقط ميبارد كاش ميدانستي دختري هست كه احساس تو را مي فهمد دختري هست كه از اسم قشنگ تو دلش تنگ شده دختري از تب عشق تو دلش ميگيرد دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد تو فقط پاك تني تو فقط مال همين قلب پر احساس مني وازه هايم چقدر پيش رخت نا چيزند اشكهاي دل من زير قدوم تو فقط ميريزند تو نميداني من چقدر عشق تو را ميخواهم وسعت پاكي چشمان تو هست روشني بخش تمام راهم آسمان پيش نگاهت به زمين مي افتد آسمان كمتر از آن است كه بگويد من چقدر تو را ميخواهم تو صدا كن مرا تو صدا كن كه پر از رويش يك ياس شوم تو بخوان تا همه احساس شوم كاش ميدانستي شعر هاي دل من پيش نگاه تو بخاك افتادست كاش چشمان تو دل را به افقها ميبرد كاش احساس دلم توي دستان تو و پيش نگاهت مي مرد به سرم داد بزن به سرم داد بزن تا كه بدانم تو حقيقت داري تا بداني كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري باز هم اين همه عشق اين همه عشق براي دل تو ناچيز است آسمان را به زمين وصل كنم؟ يا زمين را همه لبريز زسر سبزي يك فصل كنم؟ نيستي تا كه بداني نفسم ميگيرد بي تو احساس دلم ميميرد دل من با تو به افلاك سفر خواهد كرد از همه زيور اين خاك گذر خواهد كرد من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:13 توسط sara |
|
|
و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن !
چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... ! بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... ! چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:49 توسط sara |
|
|
باز من ديوانهام، مستم.
باز ميلرزد، دلم، دستم.
باز گويي در جهان ديگري هستم.
هاي! نخراشي به غفلت گونهام را، تيغ !
هاي! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل!
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است.
«مهدي اخوان ثالث»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:52 توسط sara |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:34 توسط sara |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
واین منم
زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد خورشید برتباهی اجساد ما قصاوت کرد من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ..... ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...... ------------------------------------------------------- زاده ی زمستانم..... زاده ی ناله ی برف هایش........ زاده ی نفس های غمگینش... زاده ی اشک های گاه و بیگاهش........ آری........... دختر زمستانم........ و همنفس آه های سرد و کلافه اش! دختر اسفندم.......... و همسفر غروب های سرد و خاموشش .... اندوه خزان تنها خاطره ایست از تنهایی هایم......... با بودنتان غربت را با من بیگانه کنید.......... |
| پیوندهای روزانه |
|
نمایش آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
شهریار عزیز ساراجون(صلیب بر دوش) موزیک های باحال داداش جهان اینم وبلاگ داداش سیاوش خوشکله تولدت مبارک اینم وبلاگ داداش کامران سایکو آدرس چت روم روزی .... tabire khab خودشه |
|
RSS
|